محکوم به نیستی

تفریحی ماه استار -عکس ,فال,اس ام اس,دانلود

  

داستان:محکوم به نیستی ۳۷

سی و هفت:
درست زمانی که جیل به لیوینگستون رسید، آن ولگرد اعترافاتش را پس گرفت. او ادعا کرده بود، که حقوق قانونی اش نادیده گرفته شده است و تحت فشار پلیس، اعترافاتش را امضا کرده است.

45038 232551216  3273586 H103818 L داستان:محکوم به نیستی ۳۷

اما پلیس چیز دیگری می گفت، آنها می گفتند در حضور متهم و شهود زیادی، حقوق قانونی اش خوانده شده و آنها اصلا احتیاجر به زور و فشار برای گرفتن اقرار از او نداشتند. مردک خودش مشتاق صحبت راجع به آن اتفاق بوده، حتی یک سری چاخان هم کرده بود. آنها در گزارش رادیویی با اطمینان، خاطرنشان کردند که این مرد چه با اقرار چه بی اقرار محکوم می شود.
جیل اولش حسابی گیج بود. وقتی به خانه رسید امیدوار بود که بدون هیچ معطلی، قاتل را بی چون و چرا محکوم کنند.
خانواده اش منتظر بودند، آنها در اتاق نشیمن، مثل نه ماه قبل اجتماع کرده بودند. احساس اینکه این صحنه را در خواب دیده است، تکان دهنده بود. جیل فکر کرد، نه ماه پیش این کابوس شروع شده بود. او از بیمارستان به خانه آمده و چنین صحنه ی مشتبهی را دیده بود. حالا، والدینش را می دید، و کارلو که از پاکت سیگار جلویش، عصبی سیگار بر می داشت. جنیفر شکننده و رنگ پریده بین مارک و جولی نشسته بود. ستوان کل روبروی لورا و مایک نشسته بود و داشت با انرژی حرف می زد، جک به تنهایی کنار پنجره ایستاده بود.
جیل در، آغوش جک فرو رفت. چند لحظه بعد دستان همه به استقبالش آمد.
با آغوششان و اشکهایشان از او حمایت می کردند. اشکهایی از سر خشم، از سر خوشحالی و از روی اطمینان.
جیل آهسته گفت: همه چیز را به من بگوئید.
دستان جک را محکم فشرد: رادیو می گفت که اون اعترافش را پس گرفته، آنها هنوز مطمئن هستند خودشه؟
جک او را به سمت کاناپه برد. ناخودآگاه اطراف ا حلقه زدند.
ستوان کل گفت: ما مطمئن هستیم.
صدایش مملو از اطمینان بود.
جیل متوجه روزنامه روی میز قهوه خوری شد به جلو خم شد تا بهتر عکسهای بزرگ سیاه و سفید را که تمام صفحه اول را پر کرده بود، ببیند.
ستوان کل شروع به صحبت کرد:
- اسمش دین میجرز است، ما درست ردش را گرفتیم، اون یک ولگرد است که آدرس مشخصی ندارد. یک بار هم برای مستی و اختلال در نظم توقیف شده و چند سال پیش هم شش ماه برای جمله به یک نفر، حبس کشیده است.
جیل روزنامه را نزدیک تر آورد. صورتی که جلوی چشمان او بود، یک مرد میانسال را نشان می داد.
ستوان کل گفت: چهل و دو سالش است.
انگار فکر جیل را خوانده بود: او در پانسیون در ایست اورنچ…
- کدام خیابان؟
ستوان کل لبخند زد: شاتر.
جیل سرش را تکان داد. این یکی از خیابانهایی نبود که او درش منزل کرده بود.
ستوان کل ادامه داد: ظاهرا، یک مستاجر جدید به آنجا آمده بوده، مردی به نام بیل پیکرنیک یک آدم جوان، اما با همان گذشته ی میجرز، آنها یک شب با هم به کافه ای می روند و چند لیوان مشروب می خورند، بعد شروع مر کنند در مورد خلاف هایی که پلیس نتوانسته آنها را به خاطرش دستگیر کند، برای هم تعریف کردن و میجرز در مورد دختر کوچکی که بهار قبل در پارک کوچکی کشته، رجزخوانی می کند. خوب، این بیل پیکرنیک چندین سال برای دزدی و ورود غیرمجاز به املاک خصوصی حبس کشیده بوده و این جنایتکاران را خوب می شناخته و می دانسته که بدترین و پست ترین آنها متجاوزهای جنسی هستند به خصوص اگر قربانی آنها بچه باشد. بالاخره با میجرز دعوایش می شود و پیکرنیک بدجوری او را کتک می زند، و اگر صاحبخانه دخالت نمی کرد و پیکرنیک را از آنجا بیرون نمی برد، میجرز کشته می شد. پیکرنیک از آنجا می رود، او شب را در حال باز کردن نیم دوجین خانه در خیابان شورت هیل می گذراند ما او را در حال ولگردی دستگیر کردیم و آن موقع بود که او درباره میجرز اطلاعاتی به ما داد. بعد ما حکم بازرسی گرفتیم و اتاق میجرز را گشتیم. آنجا بادگیر زرد را یافتیم و همینطور چکمه های*ی که با جای پاهای پیدا شده در پارک، مطابقت می کرد. هر چی که احتیاج داشتیم آنجا بود، فوری اعتراف کرد. او در این مورد خیلی جسور و مفتخر بود.
جیل پرسید: کر اعترافش را پس گرفت؟
- او کارش را به وکیل مدافع واگذار کرد…
- فهمیدم او حق مشاوره قانونی دارد.
مایک کرانستون نارحت گفت: لطفا وکیل ها را سرزنش نکن. آن طوری که من در روزنامه ها خواندم، ظاهرا وکیل میجرز ادعا کرده که موکلش توسط پلیس تحت فشار و شکنجه قرار گرفته و هیچ شکی در مورد کبودشدگی های صورت او وجود ندارد.
پلیس هم اعاتم کرده که وقتی آنها او را دستگیر کرده اند، پیکرنیک او را حسابی کتک زده بوده. اما البته تصمیم گیری در این مورد به عهده دادگاه است.
جیل فشار آورد: پس، دقیقا کجا به این موضوع رسیدگی می شود؟
- احتمالا سعر می کنند حوزه دادگاهی را عوض کنند. یک سری اعتقاد دارند که احتمالا میجرز در دادگاه این استان، بی طرفانه محاکمه نمی شود.
وکیلش برای تعویض بخش قضایی تلاش می کند، البته، فعلا که میجرز زندان است و قرار ضمانتش رد شده، برای همین تا زمان دادگاه آنجا آب خنک می خورد.
- تا کی؟
ستوان کل شانه بالا انداخت: شاید یک ماه، شاید هم یک سال. اما، به نظر من بستگی به وکیل او دارد که چقدر برای تشکیل سریع دادگاه فشار بیاورد.
- و میجرز در دادگاه ادعای بی گناهی کند…
ستوان کل به او قوت قلب داد: نگران نباش جیل، در مورد مجرمیت و گناهکار بودن او شکی وجود ندارد اعتراف او فقط مثل کنجد روی نان است.
دیوهارینگتون غرغر کنان گفت: یکی باید به این حروم زاده شلیک کند.
جیل آهسته گفت: فکر مر کنم احتیاج دارم تنها باشم.
مادرش نگران زمزمه کرد: جیل…
جیل قاطعانه گفت: لطفا!
و مادرش را ساکت کرد.
جک برای حمایتش آمد: فکر مر کنم جیل احتیاج به استراحت دارد باید به او اجازه بدهیم که این چیزها را برای خودش هضم کند.
لورا سر تکان داد و گفت: همگی بیایید برویم ناهار بخوریم.
و همه را به سمت در راهنمایی کرد. جیل به او نگاه کرد که چطور همه را بیرون می برد. لورا از بین در گفت: دوستت دارم. و جیل لبخند زد و با چشمانش همان حرف را بی صدا تکرار کرد.
جیل به مارک جولی نگاه کرد که بی حرف کنار جنیفر که بین آنها بود، حرکت می کردند. جلوی در، ناگهان جنیفر دستش را از دست پدرش آزاد کرد و به سمت جیل دوید و پایین پا*ی مادرش زانو زد سرش را روی دامن مادرش گذاشت، با گریه گفت: اوه، مامان!
جیل او را دلداری داد: شیرینم، همه چیز درست می شود، گریه نکن عزیزم. گریه نکن!
دستش را روی موهای نرم دخترش کشید. جنیفر بلند شد و به چشمان مادرش خیره شد جیل اشکهای روی گونه جنیفر را پاک کرد.
- می توانم برگردم خانه، مامان؟
جیل دخترش را محکم در آغوش گرفت: البته که می توانی عزیزم، البته.
جنیفر بلند شد و قبل از اینکه پیش پدرش برود خودش را در آغوش جک انداخت.
پدر جیل صدا کرد: لی لا، کارت تمام شد؟
مادرش پاسخ داد: ما به زودی برمی گردیم.
جک بعد از اینکه همه رفتند پرسید: می خواهی من هم بروم؟
جیل بلند شد و دست شوهرش را محکم گرفت: نه، نمی خواهم تو بروی.
جیل بیشتر از یک ساعت را صرف مطالعه عکسهای مردی که در تمام صفحات اول روزنامه ها، خودنمایی می کرد.
با خودش فکر کرد، صورت یک امریکایی متوسط، فهمید که از این عبارت یک بار هم برای توصیف خودش استفاده کرده بود! بارها و بارها در خیابان از کنار این مرد گذشته بود.
هیچ چیز برجسته ای در وجود این مرد نبود. نه بد به نظر مر رسید نه خوب، چشمانش هم نه خیلی بزرگ بود نه کوچک. به اندازه عادی از هم فاصله داشت، و در یک عکس برق خاصی داشت. البته نه از روی هوش و ذکاوت، بلکه از سر زندگی و نیروی زندگی!
دماغش شکستی داشت اما زشت نبود. احتمالا به علت دعوا و نزاع در طی سالها چندین بار شکسته شده و او هرگز به خودش زحمت جا انداختنش را نداده بود. دهانش باریک و با یک لبخند نصفه که شبیه یک پوزخند ظالمانه بود، باز شده بود. موهایش صاف و قهوه ای روشن و کمی بلندتر از مد جدید بود. جیل دریافت که مرد جوان با موهای کوتاهر که او اتاقش را گشته بود، اصلا شباهتی به قاتل نداشت. شانه های میجرز افتاده و پشتش بین دو مرد پلیس که در عکس افتاده بودند، خم شده بود. جیل انگشتانش را در میان موهایش فرو برد. او خیلر عادی بود.
چشمان جیل از یک عکس به عکس دیگه دوخته م*ی شد. به طور سطحی نوشته های زیر آن را می خواند.
” این مرد که بک یک بچه شش ساله تجاوز و او را خفه کرده است، کسی است که خودش در پنج سالگی مورد تجاوز پدرش قرار گرفته است. این مرد با آی کیوی زیرصد، عادی به حساب می آید.”
جیل با خودش تکرار کرد: عادی!… عادی.
برای لحظه ای جیل سعی کرد که خودش را به جای آن مرد بگذارد در یک خانواده ی متخاصم متولد شده و تولدش یک تصادف بود. هیچس از او در مورد متولد شدنش سوال نکرده بود. او خلق شده و بعد توسط کسانی که خانواده نامیده می شدند، طرد و زندگی اش تباه شده بود. جیل دریافت که هرگز شانسی برای بهتر بودن نداشته است. سعی کرد با او همدردی کند، اما وقتر فهمید نمی تواند، از این کار دست برداشت. جیل، ایمان داشت که جایی، آدمها بهتر از خودش بودند. آدمهایی که می توانستند وحشیگری هایی نظیر این را تحمل کنند و هنوز هم دلشان به حال مسببان این جنایات بسوزد! اما جیل جزو این گروه نبود!
گفتنش وقتی این اتفاق برار یکی دیگر افتاده باشد، راحت بود. حالا جوانمردی، خیلی غیرواقعی به نظر می رسید. داشتن چنین احساسی اصلا آسان نبود! وقتی این اتفاق در خانه او افتاده بود، وقتی که خانه او خراب شده بود، جیل فکر کرد:” نه!” روزنامه را تا کرد و کنار گذاشت او برای این مرد احساس همدردی نداشت. نمی خواست این احساس را داشته باشد. برای کمک به این مرد خیلی دیر شده بود و همینطور هم برای کمک به بچه ی مرده اش خیلی دیر شده بود.
جیل دریافت که برای بقیه آنها هم خیلی خیلی دیر شده بود.

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , , ,

داستان:محکوم به نیستی ۳۸

فصل سی و هشت:
سرانجام، شش ماه طول کشید تا پرونده به دادگاه ارجاع شد.

45038 232551216  3273586 H103818 L داستان:محکوم به نیستی ۳۸

جولای خیلی گرم بود، تابستان دیر از راه رسیده بود، اما داشت انتقام دیر رسیدنش را می گرفت. آوریل سرد و بارانی بود، اغلب بعد از ظهرها بارندگی متوالی و شدید داشتند. جیل با خودش فکر کرد:” اگر سال پیش هم همینطور باران می بارید…” بعد سعی کرد به خودش دلداری بدهد که بالاخره قاتل سیندی گرفتار شده است.
سرما در ماه می هنوز ادامه داشت، سرمای نابهنگام در ماه ژوئن کم کم از بین رفت و ناگهان هوا عوض شد، خورشید درآمد و درجه حرارت بالا رفت. چهار هفته ی جولای گرمترین روزهایی بود که جیل تا آن زمان به یاد داشت. جیل و خانواده اش از شروع دادگاه هر روز به کاخ دادگستری در لیوینگستون می رفتند. بعد از بحث و گفتگوی طولانی، حوزه دادگاه عوض نشد. پروتنده در لیوینگستون رسیدگی می شد. از قبل، تبلیغات وسیعی شروع شده بود که محاکمه اصلا تبعیض آمیز نیست و وکیل مدافع از همان حقوق قانونی در اسکس کانتر برخوردار است که در هر جای دیگر، خواهد داشت.
انکار اعترافات، قانون ناروایی بود. چند مرک می گفتند که با اجبار و تهدید اعتراف گرفته شده و قاضی در نهایت تصمیم گرفت امضای اعترافات را نپذیرد. اما بقیه چیزها خوب پیش رفت. شاهدین شهادت دادند که قاتل به آنها در مورد جزئیات قتل چیزهایی به صورت محرمانه گفته است. بعد وکیل مدافع ادعا کرد که بیل پیکرنیک خودش هم یک شهروند محترم و شریف محسوب نمی شود و در واقع او امتیاز این را داشت که برای شهادتش مهلت رسیدگی داشته باشد. او برای آن بعد از ظهر که قتل اتفاق افتاده بود، مرکی قابل قبول نداشت و خودش در مظان اتهام بود. متهم هم مدرکی برای آنکه ثابت کند هنگام قتل، کجا بوده نداشت. او تنها بوده و هیچکس در خانه اش نبوده و ندیده که او با یک زن بوده است یا نه؟ بدتر از آن، پلیس یک سری مجله های مبتذل راجع به بچه ها که در میان لباسهایش مخفی کرده بود، کشف کرد. این مدرک دیگر بی چون و چرا بود. جای پای میجرز با جای پای پیدا شده در صحنه ی جنایت مطابقت می کرد. لباسش دقیقا به توصیفی که بچه ها از مردی که در حال فرار از صحنه جنایت دیده بودند، مر خورد. این مدارک قانونی، جای انکار باقی نمی گذاشتند و او را با مرگ آن بچه مرتبط می کرد.
روز اول دادگاه، خانواده والتون زود رسیدند و بیرون در به مردمی که به تدریج جمیعتشان در خیابان اضافه می شد، نگاه می کردند. آنها کنار در دادگاه برای خودشان جا می گرفتند و وقتی در باز شد، جیل با دو نگهبان در کنارش به داخل رفت. خبرنگارها بی مقدمه میکروفون را مثل آب نبات چوبی جلوی دهانش می گرفتند. آیا دین میجرز را گناهکار می دانست؟ آیا امیدوار بود او را به مجازات مرگ محکوم کنند؟
جیل در کنار در دادگاه ایستاد و صورتش را به طرف آنها برگرداند. دوربین ها تند تند عکس برمی داشتند. خیلی ساده به سوال اول جواب داد: بله! او به گناهکار بودن میجرز ایمان داشت. آیا امیدوار بود او را به مجازات مرگ محکوم کنند؟ جیل سرش را تکان داد و به آنها گفت: برای هیچ چیز در دنیا مثل این آنقدر امیدوار نیست. بعد از اینکه خبرنگارها ساکت شدند و فلاشهایشان خاموش شد، همه او را تنها گذاشتند. جیل داخل شد و روی صندل*ی های ردیف جلوی دادگاه نشست. خانواده اش همه در ردیف هار جلو اجتماع کرده بودند تا در جریان حرفها و صحبت های افراد قرار بگیرند. جیل و جک و کارلو با والدینشان کنار هم نشسته بودند، پشت سرشان مارک گالاگر کنار مادر جک نشسته بود. جولی همسرش، پا به ماه بود و در خانه مانده بود. لورا و مایک، هم نشسته بودند. بعد از گذشت روز اول، جیل جنیفر را قانع کرد تا پیش جولی بماند او نمی خواست جنیفر قسمتی از رنج و درد دادگاه باشد.
جیل با خودش فکر کرد بالاخره اتفاق افتاد. به همه نگاه کرد، و این پانزده ماه اخیر را از نظر گذراند در سکوت حساب کرد چه همه چیز عوض شده است. آنها دیگر آن آدمهای سابق که یک زمانی بودند، نیستند. آنها باید باقی عمرشان را با پرداخت بهای کاری که این مرد با آنها کرد، بگذارنند. جیل به شوهرش نگاه کرد، صورت جک به سمت زمین بود و دستانش او را در بر گرفته بود. جک بالاخره جیل را برای شرکت در جلسات خانواده هار داغدیده، قانع کرده بود و بعد از اولین جلسه، ترس از فضایی بسته در جیل کم شده و بالاخره دریافته بود که این آدمها مر توانند کمکش کنند.
وقتی جیل بالارخ خشم مخفی در درونش را بعد از یک سال، بیرون ریخته بود. به او اطمینان داده بودند که ” ما انتقام خواهیم گرفت” و بقیه اعضا گروه در سکوت تصدیق کرده بودند. بیرون ریختن خشم و کینه اشش در شش ماه بعدی، به او خیلی کمک کرد. جیل می فهمید که یک چیزهایی را گم کرده است، همراه با خشم و غضبش او وارد دوره ی تازه ای می شد. صدایش پر از بغض و ناامیدی می شد، می فهمید که مادرش حق داشته، زندگی ادامه دارد و مهم نیست که یک نفر چقدر برا*ی متوقف کردنش سعی کند زمان برای هر کسی بزرگترین التیام دهنده است. سرانجام زندگی به صورت عادر اش برمی گردد، اگرچه الان با چیزی که قبلا بود، خیلی فرق کرده باشد، هنوز چیزهایی برایش گم شده بود، چیزهایی غیرملموس، که جیل نمی توانست انگشت رویش بگذارد. در شش ماه گذشته جیل و جک بطور معجزه آسایی دوباره شروع به عشق بازی کردند. یک شب که در بازوان هم دراز کشیده بودند به طور غریزی به سوی هم کشیده شدند و احساس نفرت و خجالتی که جیل فکر می کرد دیگر پس از آن اتفاق او را در موقع عشق بازی ترک نمی کند، اصلا وجود نداشت. اگر چه هر دویشان فهمیدند که عشق بازی شان هرگز مثل قبل بات سبک بالی آرامش همراه نیست. اما جیل از اینکه، چه قدر احساس تسلی و آرامش پیدا کرده، غافلگیر و گیج شده بود.
او یاد دوران جوانی اش افتاد که برای بار اول توانایی بدنش را کشف کرد. اولین لرزه و هیجانی که از آغوش دیگری پیدا کرد، دوباره احساس رضایت غریزی و عمیقی از تقدیم خودش به کسی که دوستش داشت حس کرد سیندی از این چیزها آگاه نبود. او هرگز نمی دانست که در همین عمل چه خشونتی نهفته است!
پزشک قانونی اعلام کرد که وقتی به سیندی تجاوز شده است ناآگاه و بی خبر بوده، او احتمالا درد جسمانی شدیدی را تحمل کرده است. جیل وقتی این حرفها را شنید از سر حسرت آه کشید و دید که شکهایش روی دامنش مر ریزد.
بعد از سه روز دو وکیل به توافق رسیده و عاقبت هشت مرد و چهار زن برگزیده شده بودند. آنها منحصرا با دقت وسواس گونه ای انتخاب شده بودند. دادستان سخت تلاش کرد- که موفق هم شد- مادرها را در هیئت منصفه جا دهد.
یک امتیاز آنها زنی بود که دو پسر داشت که هر دو آنها نوجوان بودند. سه زن دیگر شامل یک زن جوان مطلقه، دو زنر که تا به حال ازدواج نکرده بودند که یکی از آنها هم سن و سال دادستان و تکنسین دندانپزشکی بود.
مردها هم تقریبا مثل زنها و تا حد امکان گلچین شده بودند. پدر یک دختر کوچک فورا از هیئت منصفه بیرون کشیده شد و تنها استثنا وجود پدر جوان یک نوزاد دختر بود. دادستان شخصا در مورد آنها تحقیق کرده بود، همه زمان خانه بودن در محدودیت بودند.
چشمان جیل به دوازده صورت جدی دوخته شد. آنها به نظر در مورد متهم خیلی عصبانی می آمدند. جیل فکر کرد که همه شان در دادگاه یک هدف داشتند. وقتی که قاضی هدف قانون را اجبارا برایشان شرح می داد، آنها بی قرار و دلواپس بودند و در مورد اینکه اشتباه کنند، می ترسیدند.
آنها متناوبا با شنیدن جزئیات تخصصی، کسل یا وحشت زده به نظر می رسیدند. یک زن وقتی که عکس بچه ی مرده، میانشان پخش شد به گریه افتاد جیل صورت به صورت آنها را مطالعه مر کرد، او از اینکه در ذهن و فکر آنها بخزد تا بفهمد آنها به چی فکر می کنند خسته شده بود. قادر نبود که فکر و نقشه آنها را از ورای ظاهر ملایمشان بخواند. هیچ راهی برای فهمیدنشان نداشت. جیل با خودش فکر کرد که آنها اصلا نمی توانستند عمق فاجعه را درک کنند.
جیل به معنی شهادت هر کس با دقت گوش مر داد و خودش را مجبور مر کرد که همه جزئیات نفرت انگیز را بشنود خودش را وادار کرد تا جمله ی کالبد شکافی را مثل دستور زبان مدرسه اش گوش دهد. او به توضیحات پلیس در مورد صحنه قتل گوش داد. دو پسری که به طور گذرا مردی را که از صحنه فرار می کرد، دیده بودند، در دادگاه شهادت دادند جیل به حرفهای ستوان کل دقت کرد. که در اتاق خواب میجرز چه چیزهای عجیب و غریبر پیدا کرده بود. جیل به بیل پیکرنیک توجه خاصی داشت، از صورت خشن او به صورت قاضی نگاه کرد. آنها او را دوست نداشتند جیل می توانست این را با نگاه سطحی دریابد. جیل هم همینطور، او گستاخ و بدنام به نظر می رسید، فکر میکرد که می تواند با لباس پوشیدنش آداب معاشرت هم رای خودش دست و پا کند عرق ریزان و بی قرار در تلاش بود که نزاکت داشته باشد. وکیل قاتل، او را به جاسوسی متهم کرد. به رنگ پوست او اعتراض کرد و بعد قاطعانه پرسید: آیا امکان نداشت که پیکرنیک خودش مدارک جعلی برای گناهکار نشان دادن میجرز را در اتاق او جاسازی کرده باشد؟ شکر منطقی بود، وکیل مکررا در خلال حرف های پیکرنیک خاطرنشان کرد که او مرد قابل اعتمادی نیست و عقلانی است که آدم به حرفهای چنین کسی شک کند. راه ساده ای که حرفهای او را غیر واقعی جلوه دهد.
دین میجرز کنار وکیلش بدون حرکت و بی حرف نشسته بود، از روز اولی که دادگاه شروع شده بود، همانطور بود. جیل در فکر بود بار اولی که او را ببیند چه احساسی خواهد داشت. او ژست عجیبی داشت، رنگ پریده و معذب با ناخن هایی که تا ته جویده شده بود. سرش بی قرار از این ور به آن ور می چرخید، اما همچنان بر اعتنا بود، جیل از او متنفر بود. آیا او می توانست نفرتش را حس کند؟ چرخید، در سکوت به او فرمان داد، به من نگاه کن!
اما او وقتی که برگشت و نگاه جیل را روی خودش حس کرد، سرش را برگرداند. دادستان شاهد دیگری صدا نزد. دین میجرز هم خوانده نشد. وکیل مدافعش آخرین نطق شیوایش را در مورد استدلال شک هایسش کرد. قاضی قبل از اینکه هیئت منصفه رای گناهکار بودن میجرز را برگرداند، مخصوصا به او کمتر از یک ساعت وقت داد.
جیل حس کرد که در آغوش جک کشیده شد و صدای گریه از همه رف بلند شد، جیل کلمات تبریک و تهنیت را می شنید، سرش را بلند کرد و میجرز را که داشت جایش را ترک می کرد، نگاه کرد. نگاه شان سهوا به هم دوخته شد جیل هم به او زل زد. شدت احساسات جیل او را هم ثابت و میخکوب نگه داشت.
ناگهات تمام جمعیت در نظر جیل ناپدید شد، فقط دو نفر در دادگاه بودند که مستقیم مقایبل هم قرار گرفته بودند، هیچ دادگاه و قاضی هم بین آنها نبود، بجز حقیقت! فقط چند لحظه طول کشید، اما چشمان متهم آن چه را که زبانش نگفته بود به او گفت. او به بچه اش تجاوز کرده و او را کشته بود. این او بود که لباسهای بچه اش را پاره و وحشیانه، قبل از اینکه انگشتانش، گلوی کوچکش را بفشارد، خودش را به او تحمیل کرده بود.
بی صدا می گفت: من مردی هستم که تو دنبالش می گشتی! مرد داخل کتاب فروشی، در بانک، در پایین پله ها، مردی که در بزرگراهها بود، مردیّ که در خیابان بود، در کابوس شبانه تو صورت من بود. کابوسی که دقیقا هفده دقیقه پس از ساعت چهار در یک بعد از ظهر خیلی گرم و آفتابی در آوریل شروع شد! کابوسی که شروع شد ولی تمامی نداشت.
جیل صدای پدرش را شنید: یک نفر باید به این حروم زاده شلیک کند.
مامان، وقت مرگ…
صدای سیندی به زور وارد سرش شد.
… می توانیم با هم بمیریم؟
می شه دستان همدیگر را بگیریم؟ قول می دهی؟
جیل به زندگی قبلی اش فکر کرد- به احساس آسودگی که در حین قدم زدن داشت، به احساس آرامشی که هر صبح وقتی بیدار می شد او را در بر گرفت. به هدف زندگی اش که صبح اول او را به شب می ساند، حالا همه اش نابود شده بود. بعد از ظهری که تمام بر گناهی و معصومیتش را ویران کرده و برای همیشه همه چیز را از او گرفته بود. جیل به این فکر کرد که چقدر از زندگی طبیعی اش دور شده بود و چطور آینه تصویری از او را نشان می دهد که دیگر یک امریکایی متوسط نیست. چقدر همه چیز در موردش فرق کرده بود.
ناگهان جیل دریافت که چه چیزی در این چند ماهه ی اخیر در زندگی اش گم شده بود، دقیقا این مرد، در یک بعد از ظهر آوریل، آن را از زندگی اش ربوده بود و دیگر جیل به او اجازه نمی داد بقیه اش را بگیرد.
به مردی اندیشید که فکر او را روزها به خودش مشغول و روهایایش را اشغال کرده بود. جیل هیچ جا بدون او نمی رفت، حتی حالا، این مرد تمام حرکات او را تحت کنترل داشت، سرش پر از بوی ناخواسته و عجیب او بود، مرد به او حتی یک جای کوچک برای نفس کشیدن هم نداده بود. این جیل بود که زندانی بود. او به غریبه ای که پشت بوته ها کمین کرده بودف دیگر اجازه نمی داد که کنترل بقیه زندگی اش را در دست داشته باشد.
جیل به دین میجرز، که لبانش به شکل یک پوزخند طعنه آمیز پیچ خورده بود، همانطور که در عکسی از او در روزنامه دیده بود، نگاه کرد:” حالا نوبت جیل بود.”
لبخندی که به طور نافذ از لبهای او به سمتش می آمد را پس زد. جیل می خواست که کنترل زندگ*ی اش برگردد.
لبخند متقابلی صورت جیل را گشود، احساس کرد که تسلط لازم به بدنش بازگشت. تفنگ پنهانش را از درون کیف در دستانش گرفت.
- یک نفر باید به این حروم زاده شلیک کند!
صدا جمله را تکرار کرد ولی دیگر صدای پدرش نبود بلکه صدای خودش بود. در همان لحظه که پشت سر هم شلیک کرد، دین میجرز مرده روی زمین افتاد. پنچ سوراخ روی سینه اش باز شده بود، قبل از اینکه جیل دوباره بتواند شلیک کند، یک نفر تفنگ را از دستانش بیرون کشید کم کم، جیل از محیط اطرافش آگاه می شد. صداها، جیغ ها، گریه ها، دویدن ها و از این ور به آن ور رفتن ها! جیل دستانی را به دور بدنش حس کرد. فکرش را مهار کرد و هیچ تلاشی برای حرکت نکرد. به آدمهایی که همدیگر را هل می دادند تا ببینند او چه کرده، نگاه می کرد. به دوربین های حاضر در همه جا که سعی می کردند صحنه هایی از آن چه اتفاق افتاده بود را بگیرند، نگاه کرد. شنید که یکی داد زد. ” خدای من!” و ” او مرده است!” جیل در سکوت، غرق فکر بود که چه کرده است. چشمانش روی جک قفل شده بود. جیل در فکر بود که حالا چه اتفاقی برایش می افتد. شاید قاضی برار اینکه درسی به کسانی که در کار دیگران دخالت می کنند بدهد، او را به مرگ محکوم می کرد. اگر این طور بود، او برای قبول حکم دادگاه، آماده بود.
و بعد از آن صدا را شنید، صداهایی که به او می گفت شاید خیلی هم در کار کسی دخالت نکرده است. جیل سرش را چرخاند، در صدا غرق شد و اجازه داد که صدا او را در بربگیرد، صدا کم کم زیاد شد، مثل شعله ای که در میان چوب خشک بیفتد، صدا، صدای کف زدن و تشویق حضار بود.

پایان

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , , ,

داستان:محکوم به نیستی ۳۵

فصل سی و پنچ:

45038 232551216  3273586 H103818 L داستان:محکوم به نیستی ۳۵

روز بعد جیل یک ماشین دیگر کرایه به طرف مغازه ی ” مادر” حرکت کرد. ماشین را آخر پارکینگ شلوغ پارک کرد و به طرف در مغازه راه افتاد.
در نگاه اول، آنجا هیچ فرقی با مغازه ظروف فلزی و استیل خانه، نداشت. فقط بزرگتر بود. همه چیز در حد بزرگترش بود. جیل شروع کرد به قدم زدن بین ردیف های اسباب و آلات، از جلوی چادرهای بزرگ و چراغ قوه ها گذشت. از جلوی طنلب و قرقره ماهیگیری و جعبه ابزارها گذشت و به جلوی مغازه رسید ناگهان، آنجا همه چیز عوض می شد. چادرهای دوستانه اردوگاهها تبدیل به دنیای غیردوستانه ی شکارچی ها می شد. اسلحه و تفنگ در هر شکل و سایزی کنار دیوار و جلوی پیشخوان و در قفسه ها صف کشیده بودند. جیل با چشمان گشاد شده نگاه می کرد.
صدا*ی نافذی از آن طرف پیشخوان پرسید: می توانم کمکتان کنم؟
وقتی جیل سرش را چرخاند تا به چشمهای مرد بنگرد، ادامه داد:
- خدای من! چخ بلایی سر خودت آورده ای؟ بعضیی را به شکل زغال کباب، در می آورند.
مردک سوت کشید.
جیل گفت: زیر آفتاب خوابم برده بود.
- مثل رخم شده است.
مردک تمام کلمات را کج و کوله بیان می کرد.
جیل به دروغ گفت: حالم خیلی بد نیست!
( نصف شب بلند شده و استفراغ مرده بود، هر سانتیمتر از پوستش انگار بین دو قطب کشیده و با سیم خراشانده می شد.
مرد که روی پیراهن گلدارش چاپ شده بود ” هاوایی” و یک برچسب نشان مر داد که اسمش ایرو است، از تصور درد جیل، صورتش را جمع کرد: چه کاری می توانم برایت بکنم؟
جیل گفت: من می خواهم یک تفنگ بخرم.
سعی می کرد صدایش یکنواخت بماند.
مرد بی توجه به معذب بودن جیل، به سادگی پرسید:
- نوع خاصی مد نظرت است؟
- خوب، من هیچی از اسلحه و تفنگ نمی دانم، اما یک چیزهایی توی روزنامه ها خوانده ام و فکر می کنم برای محافظت از خودم نیاز داشته باشم. شوهرم اکثرا نیست و من نگران…
- دلیل خوبی است. این روزها، همه چیز باعث نگرانی است. پس تو یک چیزی برای خودت می خواهی؟
جیل سر تکان داد، دوباره تکرار کرد: من از تفنگ چیزی سر در نمی آورم.
مرد به سمت کمد قفل شده رفت و از داخلش یک اسلحه کوچک سیاه که مثل اسباب بازی بود بیرون آورد.
جیل با صدای بلند گفت: شبیه اسباب بازی است.
- ولی نیست. بیا، وزنش را حس کن!
مرد تفنگ را در کف دست دراز شده ی جیل گذاشت جیل از وزن آن تعجب کرد، اعلان کرد: سنگین است!
از اسلحه ی در دستش به چشمان مرد نگاه کرد.
مرد تکرار کرد: اسباب بازی نیست.
- مدلش چی؟
- این یک آچ آر با ظرفیت نه گلوله و کالیبر ۲۲ است. فکر می کنم برای منظوری که دارید این بهترین چیز، برای کسی مثل شماست.
جیل آهسته پرسید: مر تواند بکشد؟
مرد گفت: اوه، لعنت، آره!… برای بد زبانی ام معذرت می خواهم،… اوه، آره! می تواند بکشد، شما به مغز یا قلب یک نفر نشانه می روید و بعد آتش می کنید. و بعد برای خودتان یک ولگرد مرده دارید. اگر می خواهید بزرگترش را هم دارم. می توانم به شما یک مکنوم- ۳۷۵ بدهم، خیلی قوی و کامل است. اما دست گرفتنش برای شما راحت نیست. چرا این را امتحان نمی کنید؟
جیل تفنگ را در دستش جا به جا کرد، هنوز از وزنش، حیرت زده بود. ایرو از آن سوی پیشخوان به طرفش آمد.
- این جوری، درسته! انگار خیلی تلویزیون نگاه می کنید، می فهمم.
خندید. به جیل طرز گرفتن تفنگ را نشان داد: این جا گلوله ها را می گذارید، نه تا جا داره.
- نه تا؟ من همیشه فکر می کردم شش تا می خوره.
- بستگی به اسلحه داره. این یکی نه تا فرصت شلیک داره. شما نه شانس دارید- لبخند زد- انگشتتان را روی ماشه بگذارید. درسته، لازم نیست ماشه را بکشید. فقط باید فشارش دهید.
جیل سعی کرد. اما ماشه حرکتر نکرد، گفت: تکان نمی خوره!
باز هم سعی کرد.
ایرو گفت: شما باید محکم تر از این فشار دهید. این ها جوری ساخته شده که با یک تلنگر کوچک شلیک نمی کنند، باید خوب فشار دهید.
جیل در حد توانش ماشه را فشار داد، صدای کلیک آمد. نجوا کرد: اوه…
ایرو با هیجان گفت: به قلب هدف!
- قیمتش چنده؟
ایرو برگشت آن طرف پیشخوان: خوب، اینها اغلب صد و بیست و نه دلار است. اما هفته آینده حراج داریم و قیمتش نود و نه دلار می شود. گلوله هایش مجانی است.
جیل فوری گفت: همین را بدهید.
ایرو یک تکه کاغذ زرد از کشوی جلویش بیرون آورد و گفت: شما باید این را پر کنید.
جیل به کاغذ نگاه کرد: چی هست؟
- ثبت معامله ی سلاح گرم!
کلمات در دهانش عجیب و غیرعادی به نظر می رسید، بعد پرسید: شما بچه دارید؟
با این سوال جیل غافلگیر شد، جواب داد: بله، دوتا.
- چند ساله اند؟
- هفده ساله و …
با تردید ادامه داد: بچه کوچکم در این سه روزه، هفت ساله می شود.
ایرو لبخند زد: هنوز خیلی کوچک است. باید یک سال دیگر صبر کنیف تا وقتی پسرت هشت ساله شود و بعد بهش یاد می دهم چطوری از این استفاده کند.
جیل با گیجی پرسید: به بچه، استفاده از تفنگ را یاد بدهی؟
- این یک تفنگ عالی برای بچه هاست! گوش بده، تو نمی دانی که چه اتفاقی ممکن است یافتد. ممکن است وقتی تو نیستی یکی در را بشکند و پرستار بچه نداند چکار کند و اگر بچه ات بداند که این تفنگ چطور کار می کند، ممکن است جلوی یک فاجعه گرفته شود…
جیل بحث را ادامه داد: بله، همچنین می تواند یک فاجعه بیافریند!
- نه، اگر به فکر آدم پست ناچیز هستی، اشتباه مر کنی! اما هفت سالگی هنوز خیلی زوده، آنها هنوز قدرت نگه داشتن این را ندارند. سال دیگه بهش بده.
جیل فوری گفت: اون دختره!
و بعد متعجب شد که چرا این را گفته است.
ایرو بدون اهمیت گفت: سال دیگه به دخترت یاد بده! در حال حاضر تو می توانی این را با خودت داشته باشی و احساس امنیت کنی. در مورد تصادف و اتفاق هم نگران نباش.
جیل در کیفش بدنبال یک مداد گشت، اما پیدا نکرد. ایرو یکی از رور میز به او داد و خودش شروع به پاک کردن تفنگ کردن کرد. جیل شروع به خواندن فرم زرد کرد، بالایش نوشته شده بود:” ثبت معاملات اسلحه گرم.”
بعدش مشخصات، اسم و آدرس خواسته بود و جیل در محل مخصوص نوشت: جیل والتون بعد آدرس والدینش را نوشت. آنها قد و وزن و محل تولد او را خواسته بودند. جیل هم جزئیات را نوشت. بقیه سوالات را فقط با یک ” آره” و ” نه” ساده پر کرد: تا حالا به دلیل جرمی در زندان بوده؟ آیا تا به حال به دلیل جرم و جنایت، بیشتر از یکسال در زندان بوده است؟ آیا از دست عدالت فرار می کند؟ آیا مواد مخد استفاده می کند یا اصلا معتاد است؟ آیا از نظر روانی مشکل دارد یا نه؟ تا حالا در بیمارستانهای روانی بستری بوده است؟ آیا از نیروهای مسلح اخراج شده است؟ یا یک خارجی غیرقانونی است؟ آیا یک شهروند امریکایی بود یا شهروند بودنش را تکذیب مر کرد؟
یک نوشته هم به او هشدار مر داد که اگر صادقانه جواب ندهد تحت پیگرد قانونی قرار می گیرد. جیل با احساس وظیفه کامل در جای تمام جوابها ” نه” نوشت. با خودش فکر کرد: کسی هم هست که جواب بله بدهد؟ در آخر از او خواسته بودند که امضا کند و تاریخ بنویسد. بقیه سوالات باید توسط نویسنده پر می شد، جیل کاغذ را جلوی گذاشت. داشت مداد را در کیفش می گذاشت که ناگهان فهمید مال خودش نیست و گناهکارانه آن را به سمت انگشتان منتطر ایرو، هل داد.
مرد جوابهای او را خواند پرسید: شما چهل ساله اید؟
و یک نگاه طولانی به او انداخت جیل سر تکان داد.
- اصلا نمی شه حدس زد. البته، سخته که از این پوست پرتقالی چیزی فهمید. لطفا گواهینامه تان را بدهید.
جیل گواهینامه را به دست او داد، او پرسید: این چیه؟
- گوئاهینامه ام.
- این که مال نیوجرسی است.
جوری این را گفت که انگار خود جیل نمی دانست.
- خوب آره، من از نیوجرسی آمده ام. ما چند ماه پیش اینجا آمده ایم.
- تو باید گواهینامه ی فلوریدا داشته باشی.
جیل ساکت ماند. نمی دانست چه بگوید مرد گیجر او را دریافت.
- چیز مهمی نیست که انقدر ناراحت شدی.
به ساعتش نگاهی انداخت: الان یک کم دیر شده، فکر نمر کنم قبل از اینکه اداره ببندد خیلی وقت داشته باشی. امروز هم که جمعه است، مسئله ار نیست. این اسلحه را برایت نگه مر دارم این ورقه را هم تا دوشنبه نگه می دارم، تو اول صبح دوشنبه مر روی شهرداری در خیابان لیک ورث، بعد چند سوال ساده را جواب مر دهی و گواهینامه فلوریدا را می گیری.
- باید امتحان بدهم؟
- نترس، این فقط یک امتحان فورمالیته است. آنها می دانند تو رانندگی بلدی. برای همین تو فقط باید چند سوال کتبی را جواب بدهی و سر ده دقیقه گواهینامه ات را مر گیری، می آری اینجا و تفنگ را می بری!
جیل تکرار کرد: پس باید تا دوشنبه صبر کنم؟
- شوهرت برای آخر هفته نیست؟
جیل سر تکان داد.
- دلم می خواست کمکت کنم…
ایرو دستانش را طوری بلند کرد، یعنی چه کاری می توانم بکنم؟
جیل گواهینامه را سرجایش تو کیف گذاشت و گفت: من دوشنبه برمی گردم. فهمید که دوشنبه ای که راجع به آن صحبت می کردند تولد سیندی بود. کی می دانست، شاید آن روز برایش بهتر بود.
جیل آخر هفته را در آپارتمان گذراند. مادرش زنگ زد. نیویورک با آنکه سرد بود اما باشکوه بود. کارلو به نظر خوب مر رسید. استفان هم واقعا مرد خوبی بود. آنها برای دو نمایش در برادور بلیط گرفته و هر دو شاد بودند. آنها شام را در چهار فصل خورده بودند، جایی که منوها قیمت نداشت. آنجا دیوید ساسکایند را با یک زن بلوند زیبا، دیده بودند. صورتحساب چهارنفر- که استیو با اصرار خودش پرداخته بود- بالای سیصد دلار شده بود. لی لا از حال جک پرسید و اینکه هوا چطور بود و آیا جیل حالش خوب است یا نه، جیل هم جواب داد که جک خوب است، آب و هوا عالی است و هیچوقت انقدر بهش خوش نگذشته بوده است.
پدر جیل پشت خط آمد و همان حرفها را طور دیگری برایش تکرار کرد. آب و هوای نیویورک افتضاح بود، کارلو به نظر افسرده می رسید، استفان خسته کننده بود، بازی آنها در تاتر بد و ناموزون بود. شام، خیلی گران تر از اندازه واقعی اش تمام شد. آخرین کسی که گوشی را گرفت کارلو بود. محرمانه به جیل گفت که والدینشان دارند او را دیوانه می کنند و او نمی داند که چقدر دیگر می تواند تحمل کند. چه اتفاقی برای آنها افتاده بود؟ استیو هم نمر دانست که چه رفتاری با آنها در پیش بگیرد. آنها دیگر از دیدن مکان هار دیدنی خسته شده بودند. و کارلو آخر حرفهایش شکست را پذیرفت انگار هیچی آنها را خوشحال نمی کرد. قابل تاسف بود که او از رفتن آنها خوشحال می شد.
تنها کسانی که بعدش به جیل زنگ زدندف اشنایدرها بودند. جک از فرودگاه به آنها زنگ زده گفته بود که مورد اورژانسی در مطبش پیش آمده که منشی موقتش وقت داده و او مجبور است آن شب برگردد. او به آنها گفته بود که جیل چند روز بیشتر می ماند. آنها پرسیدند، حالا حالش چطور است؟ آیا دلش می خواست یک شب قبل از برگشتن شام را با آنها باشد؟ جیل از آنها تشکر کرد و گفت احتمالا دوشنبه مر رود. جیل فبل از اینکه گوشی را بگذارد، یادش رفت خداحافظی کند. بقیه تعطیلات آخر هفته را در رختخواب گذراند.
…………………………….
حق با آیرو بود، اینکار مثل شوخیی بود.
جیل به لیست سوالاتی که جلویش بود خیره شد. باید به بیست سوال رانندگی پاسخ مر داد. بیشتر سوالات چند جوابی بودند و جیل اجازه داشت اگر جوابی را نمی دانست از کتابچه ی کنارش کمک بگیرد. به علاوه وقتی که برای امتحان رانندگی رفت به او اطلاع دادند که می تواند یک نفر را بیاورد که به او در امتحان کمک کند. جیل به اطراف اتاق نگاه کرد. نیم دوجین آدم داشتند امتحان می دادند، تمام توجه شان به کاغذهای جلویشان که روی نیمکت های چوبی کهنه قرار داشت، بود. پشت سرش، به دختر جوانی که پدرش را برای راهنمایی آورده بودف نگاه کرد.
جیل مدادش را برداشت و فورا جواب صحیح سوالات را علامت زد. وقتی تمام شدف کاغذ امتحان را به زن متصدی که وقت را نگه داشته بود داد. البته جیل نیاز به وقت زیادی نداشت. جیل منتظر ماند تا زن جوابها را تصحیح کند. او به جیل لبخند زد: شما همه را درست جواب داده اید، این را به خانم عارتلی در اتاق بغلی بدهید، او به شما گواهینامه را می دهد.
جیل از او تشکر کرد، کاغذی که نتیجه را در آن نوشته بودند گرفت و اتاق را ترک کرد. همانطور که ایرو گفته بود، ده دقیقه بعد گواهینامه در دستش بود.
……………………………….
جیل گفت: بفرمائید، این هم گواهینامه!
بعد گواهینامه جدید را از آن طرف پیشخوان به سمت ایرو دراز کردف او یک بلوز هاوایی روشن دیگر پوشیده بود. جیل با خنده گفت: من نمره کامل را آوردم.
- آفرین به تو!
فرم زرد را از کشو در آورد جلویش گذاشت و شماره گواهینامه را در جای خالی فرم نوشت.
- انگار خیلی بهتر شدی، دیگه صورتت مثل زخم نیست.
- مثل دیوانه ها پوست انداخته ام. پاهایم مثل مار، فلس دار شده است.
- من همیشه مارهارا دوست داشته ام!
بعد به پاهای جیل چشمک زد. جیل دامن گشادی برای مخفی کردن پاهایش پوشیده بود. جیل با ترس گفت: اما من هرگز به آنها علاقه نداشتم، من از مارها خیلی می ترسم.
ایرو گفت: می خواستم امتحانت کنم. ماری که باید ازش بترسی آدم دوپاست!
بعد تفنگ اچ- آر ۲۲ را از جعبه اش بیرون آورد و شماره سریالش را یادداشت کرد و بقیه اطلاعات را در جاهای مورد نظر وارد کرد. بعد تاریخ را ثبت کرد و اسلحه را در جعبه اش گذاشت.
به جیل گفت: مر دانستم که بعد از آخر هفته می آیر.
- با بدبختی! من همیشه موقع امتحان عصبی می شوم.
این حرف واقعیت داشت. او اغلب سر امتحان خیلی عصبی می شد. در سالهایی که در کالج بود، اغلب برای شش امتحان، هشت پوند کم می کرد. حتی امتحان دبیرستان هم او را به وحشت می انداخت. البته اغلب هم موفق می شد و خوب امتحان می داد. در تمام این سالها نگرانی اش اضافه شده بود. مدرسه را برای ازدواج با مارک و بقیه قضایا ول کرده بود.
جیل یادآوری کرد: گلوله یادت نرود!
ایرو یک بسته ی گلوله مناسب هم در پاکت پلاستیکی گذاشت، قبل از اینکه آن را به جیل بدهد با لبخند گفت:
- وقتی سفیدی چشم آنها را دیدی، دیگر شلیک نکن!

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , , ,