داستان و رمان

تفریحی ماه استار -عکس ,فال,اس ام اس,دانلود

  

داستان بخواب زیبای من۵۳

اسقف دوین استانتون یکی از معدود اسقفان اعظمی بود که در خلوت هم با لباس کشیشی راحت تر بود تا با لباس اسپرت .

76528 داستان بخواب زیبای من۵۳

چند تار موی مسی رنگ هنوز هم در انبوه موهای خاکستری اش دیده می شد و نگاه آرام آبی رنگش در پشت عینک قاب فلزی ، از مهربانی و ذکاوت برق می زد . قامت بلند و باریکش با چالاکی
جابجا می شد . نیو همیشه با کمی ناراحتی احساس می کرد که دِو می تواند اندیشه های او را بخواند و آنچه را می خواند ، دوست دارد . نیو به گرمی او را در آغوش گرفت .
آنتونی دلا سالوا مثل همیشه در یکی از ابداعات خویش فوق العاده بود ، کت و شلواری طوسی زغالی
از پارچه ی ابریشم ایتالیایی با دوخت فوق العاده ، چاقی نامحسوس اندامش را پنهان می کرد .
نیو به یاد آورد مایلز او را به گربه ای تشبیه می کرد که زیادی خورده است .
این تشبیهی بجا بود موهای سیاهش بدون یک تار خاکستری با همان برقی می درخشید که کفش های گوچی اش . این طبیعت ثانویه ی نیو بود که قیمت لباس ها را تخمین بزند . طبق تخمین او ، کت و شلوار سل کمتر از هزار و پانصد دلار قیمت نداشت .
سل سرشار از خوش خلقی بود . گفت :
ــ مایلز ، دوین ، نیو ، سه موجودی که توی دنیا بیشتر از همه دوستشون دارم . البته نباید محبوبه ی فعلیم رو هم از قلم بندازم ، ولی قبلی ها رو کنار میذارم . دِو گمون می کنی کلیسا قبول می کنه وقتی پیر شدم ، دوباره منو در آغوش خودش بپذیره ؟
اسقف به خشکی جواب داد :
ــ فرض بر اینه که بچه ی گمشده توبه کنان و با لباس پاره بر می گرده .
مایلز قاه قاه خندید و شانه های هر دو دوستش را گرفت :
ــ چه سعادتی که هر سه با همیم . احساس می کنم دوباره توی برونکسم . شماها هنوز ودکای ابسولوت می خورین یا یه چیز اعیانی تر پیدا کردین ؟
شب با آهنگی دلپذیر و گرمی بخش که یک رسم شده بود ، آغاز گشت . سر دومین گیلاس مارتینی ، چند لحظه ای بحث شد ، شانه ها بالا انداخته شد و این جملات :
“چرا ما زیاد دور هم جمع نمی شیم از طرف اسقف ، بهتره بس کنم از جانب مایلز ، و البته . از جانب سل ، درپی اش آمد . ”
گفتگو از سیاست فعلی ” یعنی شهردار می تونه باز هم یه بار دیگه برنده بشه یا نه ” ، به مشکل کلیسا کشیده شد :
ــ دیگه نمی شه یه بچه رو با کمتر از هزارو ششصد دلار در سال توی مدرسه ی کشیشی تربیت کرد .
خداوندا ، یادتون میاد وقتی در سنت ـ فرانسیس ـ زاویر بودیم ، والدینمون ماهی یه دلار به ما می دادن ؟ قلمرو کشیشی با کمک لاتاری مدرسه رو می چرخوند .
و با آه و ناله ی سل بابت واردات خارجی :
ــ البته ما مجبوریم از برچسب اتحادیه استفاده کنیم ، اما ما می تونیم بدیم پوشاک رو توی کره و هنگ کنگ با یه سوم قیمت تولید کنن . اگه ما یه قسمت اونو ندیم به کس دیگه ای تولید کنه ، قیمتمون خیلی بالا میره و اگه این کارو بکنیم ، دشمن اتحادیه ها به شمار میریم .
و با تذکر جدی مایلز :
ــ من مصرانه معتقدم ما نیمی از پلیس هایی رو که به باند خلافکار خیابان هفتم تعلق دارن ، نمی شناسیم .
از مسیر خود منحرف شد . آنان لاجرم به موضوع مرگ نیکی سپتی بازگشتند .
سالوا از دهانش پرید :
ــ بعد از کاری که اون با خوشگل ما کرد ، حقش نبود به این راحتی توی رختخوابش جون بده .
و ناگهان هر نشانی از بشاشیت از چهره اش محو شد .
نیو دید که لبان مایلز به هم فشرده شد . مدتها قبل سل شنیده بود که مایلز ریناتا را « خوشگل من » خطاب کرده بود تا سر به سر او بگذارد ، و سالوا معطلش نکرده بود و علی رغم ناخوشنودی شدید مایلز ، خودش هم این اصطلاح را به کار می برد . او به ریناتا می گفت :
ــ چطوری خوشگله ؟
نیو هنوز آن لحظه را به یاد می آورد که در شب زنده داری بر بالین متوفی ، سل با چشمان پف کرده از گریه مقابل تابوت زانو زده ، سپس برخاست ، مایلز را بغل کرد و گفت :
ــ سعی کن خیال کنی خوشگلت خوابیده .
مایلز به سردی پاسخ داده بود :
ــ اون نخوابیده . اون مرده ، و دیگه هیچ وقت اونو این طوری صدا نکن ، سل . فقط من اونو با این اسم
صدا می زنم .
و سل تا امشب هرگز این بی احتیاطی را نکرده بود . پس از لحظه ای سکوت عذاب آور ، او باقی مانده ی مارتینی اش را بلعید ، برخاست و با لبخندی گشاده گفت :
ــ همین الان برمی گردم .
و به سمت راهرو و دستشویی میهمان راهی شد .
دوین آهی کشید :
ــ اون شاید یه طراح نابغه باشه ، اما بیشتر رنگ و لعاب داره تا اخلاق .
نیو به آنان یادآوری کرد :
ــ اون بود که منو راه انداخت . بدون سل ، شاید الان توی « بلومینگز دیل » یه مأمور خرید بودم .
سپس نیو متوجه حالت چهره ی مایلز شد و هشدار داد :
… بهم نگو بدتر از این نمی شد .
ــ این هیچ وقت به مغزم خطور نکرده .
هنگام شام ، نیو شمع ها را روشن و روشنایی لوستر را کم کرد . نوری ملایم اتاق را روشن می کرد . همه ی غذاها مورد تأئید عموم قرار گرفت . مایلز دو بار و سل سه بار غذا کشیدند .

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , ,

داستان بخواب زیبای من۵۲

او مسیر همیشگی اش را دنبال کرد . گراند ویو تا خیابان لینکلن ، یک و نیم کیلومتر در شهر ، دور زدن ایستگاه اتوبوس و بازگشت به خانه به طرز مطبوعی احساس می کرد وظیفه اش را انجام داده است .

76528 داستان بخواب زیبای من۵۲

لباس های رو و زیرش را در سبد رخت در حمام انداخت ، حمام کرد ، پیژامای خانه را پوشید و خود را در آیینه نگاه کرد . او همیشه لاغر بود و به طرز قابل قبولی اندامش را حفظ کرده بود . چروکهای اطراف چشمش خیلی عمیق نبود .
آرایشگرش موفق شده بود دوباره سرخی طبیعی موهایش را برگرداند .
کیتی به تصویر خودش گفت :
” بد نیست ، اما خداوندا ، تا دو سال دیگه ۶۰ ساله می شم ! ”
وقت اخبار ساعت ۷ بود و لاجرم وقت نوشیدن یک گیلاس شری . کیتی از اتاق عبور کرد و آماده می شد راهرو را در پیش بگیرد که متوجه شد چراغ حمام را روشن گذاشته است .
صرفه جویی مانع احتیاج می شود ، برق رو هدر ندیم .
او به حمام برگشت و دستش را به سمت کلید برق دراز کرد . در جا خشکش زد . آستین سوئی شرت آبی رنگش از سبد بیرون مانده بود . ترس همچون گیره ای یخزده گلوی کیتی را فشرد . احساس کرد لبانش خشک و موهای گردنش سیخ شد . آن آستین . لابد دستی در آن بوده . دیروز . وقتی اسبش افسار گسیخته بود . انتهای کیسه ی نایلونی که گونه اش را لمس کرده بود . مشاهده ی گنگ یک تکه پارچه ی آبی همراه یک دست . او دیوانه نبود . او یک دست دیده بود .
کیتی اخبار ساعت ۷ را فراموش کرد . مقابل شومینه نشست ، روی کاناپه به جلو خم شد و شری اش را مزه مزه کرد . نه آتش و نه شری ، سرمایی را که تا مغز استخوان او نفوذ کرده بود ، فرو نمی نشاند .
آیا می بایست به پلیس زنگ می زد ؟ و اگر اشتباه کرده باشد ؟ حتماً ****** به نظر می رسید .
اندیشید :
من اشتباه نکردم . اما تا فردا صبر می کنم . با ماشین میرم پارک و شیب رو پیدا می کنم . من قشنگ اون دست رو دیدم ، اما اینکه به زن تعلق داره یا مرد ، دیگه احتیاج به کمک نداره .

***
مایلز در حالی که جا یخی را پر می کرد ، پرسید :
ــ تو میگی خواهرزاده ی اتل توی آپارتمانه ؟ خوب . اون پول رو به عنوان قرض برداشته و بعد گذاشته سر جاش . از این اتفاق ها می افته .
باز هم توضیح منطقی مایلز درباره ی شرایطی که غیبت اتل را احاطه کرده بود ، مانتو های زمستانی و حالا اسکناس های صد دلاری ، به نیو احساس کودن بودن می داد . او خوشحال بود که گفتگویش را با جک کمپبل برای مایلز تعریف نکرده بود . وقتی به خانه برگشته بود ، لباسش را عوض کرده و یک شلوار ابریشمی آبی و بلوزی هماهنگ با آن پوشیده بود . منتظر بود مایلز بگوید :
” برای سرو غذا خیلی شیکه ! ”
اما وقتی وارد آشپزخانه شد ، دید که نگاه مایلز رنگ ملاطفت به خود گرفت و شنید که او گفت :
ــ رنگ آبی همیشه مادرت رو زیبا می کرد . تو هر روز بیشتر شبیه اون می شی .
نیو کتاب آشپزی ریناتا را برداشت . او طالبی با ژامبون ، پاستای ریحان ، ماهی آزاد با تزئین میگو ، و برای دسر پنیر و شارلوت را در نظر گرفته بود . کتاب را تا صفحه ی مزین به طرحها ورق زد . از نگاه کردن به طرحها اجتناب کرد و حواسش را روی دستورالعمل هایی که ریناتا در مورد زمان طبخ مورد نیاز برای ماهی آزاد نوشته بود ، متمرکز کرد . بمحض اینکه شام آماده شد ، به سمت یخچال رفت و یک قوطی خاویار در آورد .
مایلز او را تماشا می کرد که برش های نان را روی سینی می گذاشت . گفت :
ــ من هیچ وقت میل زیادی به این جور چیزها نداشتم . به نظرم به عامی بودنم مربوط میشه .
نیو خاویار را روی یک نان ساندویچی سه گوش مالید :
ــ تو واقعاً عامی نیستی . اما یه چیزهایی رو از دست میدی .
نیو او را تماشا کرد . کت سورمه ای ، شلوار طوسی ، بلوز آبی روشن و کراوات راه راه قرمز و آبی زیبایی را که نیو برای کریسمس به او هدیه داده بود ، پوشیده بود ، نیو اندیشید :
ظاهر مغروری داره . و کی تصورش رو می کنه که اون انقدر مریض بوده ؟
و این مطلب را به او گفت .
مایلز دستش را دراز کرد و با چالاکی تکه ای نان برشته با خاویار را در دهان گذاشت و گفت :
ــ هنوزم مصرانه میگم که اینو دوست ندارم .
سپس افزود :
… درسته احساس می کنم حالم خوبه . ولی بیکاری کم کم بهم فشار میاره . منو برای ریاست مؤسسه ی مبارزه با مواد مخدر در واشنگتن در نظر گرفتن . این طوری مجبور می شم بیشتر وقتم رو اونجا بگذرونم . نظرت چیه ؟
نیو فریادی خفه کشید و دستانش را دور گردن او انداخت :
ــ عالیه . قبول کن . این کار واقعاً برازنده ی توئه .
نیو در حالی که خاویار و یک سینی پنیر را به اتاق نشیمن می برد ، زیر لب آواز می خواند . حالا فقط این مانده بود که رد اتل لامبستون را پیدا کنند ! داشت از خودش می پرسید آیا جک کمپبل بزودی به او تلفن خواهد زد یا نه ، که زنگ در ورودی طنین انداخت . هردو میهمانش با هم رسیده بودند .
ادامه مطلب icon برچسب ها: , , ,

داستان بخواب زیبای من۵۱

جک آنقدر در آپارتمانش ماند تا مطمئن شد دلش نمی خواهد خودش شام درست کند و نتیجه گرفت پاستای
نیکولاس دقیقاً همان چیزی است که به آن احتیاج دارد . نیکولاس در خیابان ۸۴ ، بین لگزینگتون و خیابان سوم واقع شده بود .

76528 داستان بخواب زیبای من۵۱
انتخاب خوبی بود . مثل همیشه برای نشستن سر میز صف کشیده بودند . اما جک تازه نوشیدنی اش را در بار تمام کرده بود که پیشخدمت همیشگی اش « لو » روی شانه ی او زد :
ــ حاضره آقای کمپبل .
نصف بطری « والپو لیچلا » ، سالاد آندیو و شاهی ، «اسپاگتی تاگلیاتلی» با میوه های دریایی ، تنش
عصبی اش را از بین می برد . او یک قهوه اسپرسوی دوبل سفارش داد و همزمان صورتحساب را خواست .
هنگام ترک رستوران شانه هایش را بالا انداخت . از سر شب می دانست پیاده به سمت خیابان مدیسون خواهد رفت تا بوتیک نیو را ببیند . چند دقیقه ی بعد ، زمانی که بادی بسیار خنک به یادش آورد هنوز ماه آوریل است و چه بسا هوا در نخستین روزهای بهار متغیر باشد ، ویترین زیبای مزون نیو را می ستود . او آنچه
را می دید ، تحسین می کرد :
پیراهن های نقش دار حاکی از ظرافت زنانه ی بسیار ، همراه با چترهای هماهنگ و حالت مطمئن مانکن ها که با قیافه ای نسبتاً متکبر سر را به عقب داده بودند . او اطمینان داشت نیو با این تلفیق قدرت و لطافت ، پرده از شخصیت خویش بر می دارد .
اما تماشای بساط ویترین ها افکاری فرار را به یادش آورد که وقتی می کوشید حرف های شتاب زده ی اتل را برای نیو تعریف کند ، از ذهنش گریخته بود . اتل با صدایی تند و بریده بریده به او گفته بود :
ــ موضوع مقاله ام هیاهو ها و تشویق ها و عالمگیر بودن مده . اما فرض کنیم من بتونم بیشتر از اینا براتون بگم . یه بمب تی . ان . تی .
قرار ملاقاتش داشت دیر می شد . جک حرف اتل را قطع کرده بود .
ــ یه خلاصه ش رو برام بفرستین .
اتل که خود را رانده شده می دید ، لجوجانه امتناع کرده بود .
ــ رسوایی شگفت انگیز چقدر می ارزه ؟
پاسخ جک تقریباً شوخی بود :
ــ اگه به اندازه ی کافی احساس برانگیز باشه ، پونصد هزار تا .
جک به مانکن های چتر به دست زل زد . نگاهش به سایبان آبی و عاجی رنگی افتاد که
حروف انگلیسی « مزون نیو » روی آن نوشته شده بود . فردا به نیو تلفن می زد تا عین حرفهایی را که اتل بر زبان آورده بود ، برایش بازگو کند .
در حالی که پیاده از خیابان مدیسون پایین می آمد ، دوباره احساس کرد لازم است با پیاده روی نگرانی موذی
و مبهمی را که داشت ، از بین ببرد . او اندیشید :
من دنبال بهانه می گردم . چرا خیلی راحت ازش نمی خوام با هم بریم بیرون ؟
در آن موقع علت آشفتگی اش را دریافت . او به هیچ قیمتی دلش نمی خواست بفهمد کس دیگری در زندگی نیو هست .

***
پنجشنبه ها روز پرکاری برای کیتی کانوی بود . از نه صبح ، افراد سالخورده را برای معاینه نزد پزشکان می برد و بعدازظهر داوطلبانه در غرفه های کوچک موزه ی « گاردن استیت » کار می کرد . این فعالیت ها یکی پس از دیگری این احساس را به او می بخشید که به درد می خورد .
او سابقاً در دانشگاه مردم شناسی درس خوانده بود با این نیت نامعلوم که یک « مارگارت مین » ثانی شود . سپس با مایک برخورد کرده بود . حالا در حالی که به یک دختر ۱۶ ساله در انتخاب یک گردنبند مصری بدل کمک می کرد ، اندیشید:
شاید این تابستان در یک سفر سازمان یافته ی مردم شناسی ثبت نام کند .
این دورنمایی جالب بود . کیتی در حالی که پشت فرمان اتو مبیلش به خانه باز می گشت ، متوجه شد که کم کم تحمل خودش را ندارد . وقتش بود زندگی را همان طوری که پیش می آمد ، بپذیرد. او خیابان لینکلن را ترک کرد و از مشاهده ی خانه اش بر فراز« گراند ویو سیرکل» لبخند زد ؛یک خانه ی با شکوه مستعمراتی سفید با پنجره های کرکره ای سیاه .
وقتی به خانه رسید ، همچنان که اتاق های طبقه ی همکف را می پیمود ، چراغها را روشن می کرد . سپس شومینه ی گازی سالن کوچک را راه انداخت . وقتی مایکل زنده بود ، آتش بزرگ پر هیاهویی در شومینه بر پا می کرد ، با مهارت تکه های چوب را روی هیزم ها می چید ، و بی وقفه به شعله هایی که اتاق را از بوی دلپذیر چوب گردو پر می کرد ، جان می بخشید . کیتی هر کاری می کرد ، هرگز نمی توانست آتش را درست روبراه کند و با عذر خواهی نسبت به خاطره ی مایکل شومینه را گازی کرده بود .
او به اتاق اصلی در طبقه ی بالا رفت . آن اتاق را از روی طرحی که از روی یک دیوار کوب در موزه کپی کرده بود ، به رنگ زرد و سبز کمرنگ فرش کرده بود . در حین در آوردن پیراهن پشمی طوسی اش ، تردید داشت که آیا باید فوری حمام کند و با پوشیدن پیژاما و روبدوشامبر احساس راحتی کند یا نه . اندیشید :
عادت بدیه . تازه ساعت چهاره .
عقیده اش را عوض کرد . کاپشن آبی کمرنگش را از گنجه برداشت و دنبال کفش های پیاده روی اش گشت . تصمیم خود را گرفته بود . از همین امشب دوباره دویدن رو شروع می کنم
ادامه مطلب icon برچسب ها: , , ,