
حمل فوق العاده آسان
10 كيسه خريد در يك دستگيره
بهترين هدیه براي خانم هاي خانه دار و علاقه مندان به خريد!
تحمل وزن : تا حدود 25 كيلوگرم
برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر کلیک کنید...
داستان بخواب زیبای من۵۳
- 15 آوریل 2012
- سرگرمی و متفرقه
اسقف دوین استانتون یکی از معدود اسقفان اعظمی بود که در خلوت هم با لباس کشیشی راحت تر بود تا با لباس اسپرت .
چند تار موی مسی رنگ هنوز هم در انبوه موهای خاکستری اش دیده می شد و نگاه آرام آبی رنگش در پشت عینک قاب فلزی ، از مهربانی و ذکاوت برق می زد . قامت بلند و باریکش با چالاکی
جابجا می شد . نیو همیشه با کمی ناراحتی احساس می کرد که دِو می تواند اندیشه های او را بخواند و آنچه را می خواند ، دوست دارد . نیو به گرمی او را در آغوش گرفت .
آنتونی دلا سالوا مثل همیشه در یکی از ابداعات خویش فوق العاده بود ، کت و شلواری طوسی زغالی
از پارچه ی ابریشم ایتالیایی با دوخت فوق العاده ، چاقی نامحسوس اندامش را پنهان می کرد .
نیو به یاد آورد مایلز او را به گربه ای تشبیه می کرد که زیادی خورده است .
این تشبیهی بجا بود موهای سیاهش بدون یک تار خاکستری با همان برقی می درخشید که کفش های گوچی اش . این طبیعت ثانویه ی نیو بود که قیمت لباس ها را تخمین بزند . طبق تخمین او ، کت و شلوار سل کمتر از هزار و پانصد دلار قیمت نداشت .
سل سرشار از خوش خلقی بود . گفت :
ــ مایلز ، دوین ، نیو ، سه موجودی که توی دنیا بیشتر از همه دوستشون دارم . البته نباید محبوبه ی فعلیم رو هم از قلم بندازم ، ولی قبلی ها رو کنار میذارم . دِو گمون می کنی کلیسا قبول می کنه وقتی پیر شدم ، دوباره منو در آغوش خودش بپذیره ؟
اسقف به خشکی جواب داد :
ــ فرض بر اینه که بچه ی گمشده توبه کنان و با لباس پاره بر می گرده .
مایلز قاه قاه خندید و شانه های هر دو دوستش را گرفت :
ــ چه سعادتی که هر سه با همیم . احساس می کنم دوباره توی برونکسم . شماها هنوز ودکای ابسولوت می خورین یا یه چیز اعیانی تر پیدا کردین ؟
شب با آهنگی دلپذیر و گرمی بخش که یک رسم شده بود ، آغاز گشت . سر دومین گیلاس مارتینی ، چند لحظه ای بحث شد ، شانه ها بالا انداخته شد و این جملات :
“چرا ما زیاد دور هم جمع نمی شیم از طرف اسقف ، بهتره بس کنم از جانب مایلز ، و البته . از جانب سل ، درپی اش آمد . ”
گفتگو از سیاست فعلی ” یعنی شهردار می تونه باز هم یه بار دیگه برنده بشه یا نه ” ، به مشکل کلیسا کشیده شد :
ــ دیگه نمی شه یه بچه رو با کمتر از هزارو ششصد دلار در سال توی مدرسه ی کشیشی تربیت کرد .
خداوندا ، یادتون میاد وقتی در سنت ـ فرانسیس ـ زاویر بودیم ، والدینمون ماهی یه دلار به ما می دادن ؟ قلمرو کشیشی با کمک لاتاری مدرسه رو می چرخوند .
و با آه و ناله ی سل بابت واردات خارجی :
ــ البته ما مجبوریم از برچسب اتحادیه استفاده کنیم ، اما ما می تونیم بدیم پوشاک رو توی کره و هنگ کنگ با یه سوم قیمت تولید کنن . اگه ما یه قسمت اونو ندیم به کس دیگه ای تولید کنه ، قیمتمون خیلی بالا میره و اگه این کارو بکنیم ، دشمن اتحادیه ها به شمار میریم .
و با تذکر جدی مایلز :
ــ من مصرانه معتقدم ما نیمی از پلیس هایی رو که به باند خلافکار خیابان هفتم تعلق دارن ، نمی شناسیم .
از مسیر خود منحرف شد . آنان لاجرم به موضوع مرگ نیکی سپتی بازگشتند .
سالوا از دهانش پرید :
ــ بعد از کاری که اون با خوشگل ما کرد ، حقش نبود به این راحتی توی رختخوابش جون بده .
و ناگهان هر نشانی از بشاشیت از چهره اش محو شد .
نیو دید که لبان مایلز به هم فشرده شد . مدتها قبل سل شنیده بود که مایلز ریناتا را « خوشگل من » خطاب کرده بود تا سر به سر او بگذارد ، و سالوا معطلش نکرده بود و علی رغم ناخوشنودی شدید مایلز ، خودش هم این اصطلاح را به کار می برد . او به ریناتا می گفت :
ــ چطوری خوشگله ؟
نیو هنوز آن لحظه را به یاد می آورد که در شب زنده داری بر بالین متوفی ، سل با چشمان پف کرده از گریه مقابل تابوت زانو زده ، سپس برخاست ، مایلز را بغل کرد و گفت :
ــ سعی کن خیال کنی خوشگلت خوابیده .
مایلز به سردی پاسخ داده بود :
ــ اون نخوابیده . اون مرده ، و دیگه هیچ وقت اونو این طوری صدا نکن ، سل . فقط من اونو با این اسم
صدا می زنم .
و سل تا امشب هرگز این بی احتیاطی را نکرده بود . پس از لحظه ای سکوت عذاب آور ، او باقی مانده ی مارتینی اش را بلعید ، برخاست و با لبخندی گشاده گفت :
ــ همین الان برمی گردم .
و به سمت راهرو و دستشویی میهمان راهی شد .
دوین آهی کشید :
ــ اون شاید یه طراح نابغه باشه ، اما بیشتر رنگ و لعاب داره تا اخلاق .
نیو به آنان یادآوری کرد :
ــ اون بود که منو راه انداخت . بدون سل ، شاید الان توی « بلومینگز دیل » یه مأمور خرید بودم .
سپس نیو متوجه حالت چهره ی مایلز شد و هشدار داد :
… بهم نگو بدتر از این نمی شد .
ــ این هیچ وقت به مغزم خطور نکرده .
هنگام شام ، نیو شمع ها را روشن و روشنایی لوستر را کم کرد . نوری ملایم اتاق را روشن می کرد . همه ی غذاها مورد تأئید عموم قرار گرفت . مایلز دو بار و سل سه بار غذا کشیدند .
داستان بخواب زیبای من۵۲
- 15 آوریل 2012
- سرگرمی و متفرقه
او مسیر همیشگی اش را دنبال کرد . گراند ویو تا خیابان لینکلن ، یک و نیم کیلومتر در شهر ، دور زدن ایستگاه اتوبوس و بازگشت به خانه به طرز مطبوعی احساس می کرد وظیفه اش را انجام داده است .
لباس های رو و زیرش را در سبد رخت در حمام انداخت ، حمام کرد ، پیژامای خانه را پوشید و خود را در آیینه نگاه کرد . او همیشه لاغر بود و به طرز قابل قبولی اندامش را حفظ کرده بود . چروکهای اطراف چشمش خیلی عمیق نبود .
آرایشگرش موفق شده بود دوباره سرخی طبیعی موهایش را برگرداند .
کیتی به تصویر خودش گفت :
” بد نیست ، اما خداوندا ، تا دو سال دیگه ۶۰ ساله می شم ! ”
وقت اخبار ساعت ۷ بود و لاجرم وقت نوشیدن یک گیلاس شری . کیتی از اتاق عبور کرد و آماده می شد راهرو را در پیش بگیرد که متوجه شد چراغ حمام را روشن گذاشته است .
صرفه جویی مانع احتیاج می شود ، برق رو هدر ندیم .
او به حمام برگشت و دستش را به سمت کلید برق دراز کرد . در جا خشکش زد . آستین سوئی شرت آبی رنگش از سبد بیرون مانده بود . ترس همچون گیره ای یخزده گلوی کیتی را فشرد . احساس کرد لبانش خشک و موهای گردنش سیخ شد . آن آستین . لابد دستی در آن بوده . دیروز . وقتی اسبش افسار گسیخته بود . انتهای کیسه ی نایلونی که گونه اش را لمس کرده بود . مشاهده ی گنگ یک تکه پارچه ی آبی همراه یک دست . او دیوانه نبود . او یک دست دیده بود .
کیتی اخبار ساعت ۷ را فراموش کرد . مقابل شومینه نشست ، روی کاناپه به جلو خم شد و شری اش را مزه مزه کرد . نه آتش و نه شری ، سرمایی را که تا مغز استخوان او نفوذ کرده بود ، فرو نمی نشاند .
آیا می بایست به پلیس زنگ می زد ؟ و اگر اشتباه کرده باشد ؟ حتماً ****** به نظر می رسید .
اندیشید :
من اشتباه نکردم . اما تا فردا صبر می کنم . با ماشین میرم پارک و شیب رو پیدا می کنم . من قشنگ اون دست رو دیدم ، اما اینکه به زن تعلق داره یا مرد ، دیگه احتیاج به کمک نداره .
ــ تو میگی خواهرزاده ی اتل توی آپارتمانه ؟ خوب . اون پول رو به عنوان قرض برداشته و بعد گذاشته سر جاش . از این اتفاق ها می افته .
باز هم توضیح منطقی مایلز درباره ی شرایطی که غیبت اتل را احاطه کرده بود ، مانتو های زمستانی و حالا اسکناس های صد دلاری ، به نیو احساس کودن بودن می داد . او خوشحال بود که گفتگویش را با جک کمپبل برای مایلز تعریف نکرده بود . وقتی به خانه برگشته بود ، لباسش را عوض کرده و یک شلوار ابریشمی آبی و بلوزی هماهنگ با آن پوشیده بود . منتظر بود مایلز بگوید :
” برای سرو غذا خیلی شیکه ! ”
اما وقتی وارد آشپزخانه شد ، دید که نگاه مایلز رنگ ملاطفت به خود گرفت و شنید که او گفت :
ــ رنگ آبی همیشه مادرت رو زیبا می کرد . تو هر روز بیشتر شبیه اون می شی .
نیو کتاب آشپزی ریناتا را برداشت . او طالبی با ژامبون ، پاستای ریحان ، ماهی آزاد با تزئین میگو ، و برای دسر پنیر و شارلوت را در نظر گرفته بود . کتاب را تا صفحه ی مزین به طرحها ورق زد . از نگاه کردن به طرحها اجتناب کرد و حواسش را روی دستورالعمل هایی که ریناتا در مورد زمان طبخ مورد نیاز برای ماهی آزاد نوشته بود ، متمرکز کرد . بمحض اینکه شام آماده شد ، به سمت یخچال رفت و یک قوطی خاویار در آورد .
مایلز او را تماشا می کرد که برش های نان را روی سینی می گذاشت . گفت :
ــ من هیچ وقت میل زیادی به این جور چیزها نداشتم . به نظرم به عامی بودنم مربوط میشه .
نیو خاویار را روی یک نان ساندویچی سه گوش مالید :
ــ تو واقعاً عامی نیستی . اما یه چیزهایی رو از دست میدی .
نیو او را تماشا کرد . کت سورمه ای ، شلوار طوسی ، بلوز آبی روشن و کراوات راه راه قرمز و آبی زیبایی را که نیو برای کریسمس به او هدیه داده بود ، پوشیده بود ، نیو اندیشید :
ظاهر مغروری داره . و کی تصورش رو می کنه که اون انقدر مریض بوده ؟
و این مطلب را به او گفت .
مایلز دستش را دراز کرد و با چالاکی تکه ای نان برشته با خاویار را در دهان گذاشت و گفت :
ــ هنوزم مصرانه میگم که اینو دوست ندارم .
سپس افزود :
… درسته احساس می کنم حالم خوبه . ولی بیکاری کم کم بهم فشار میاره . منو برای ریاست مؤسسه ی مبارزه با مواد مخدر در واشنگتن در نظر گرفتن . این طوری مجبور می شم بیشتر وقتم رو اونجا بگذرونم . نظرت چیه ؟
نیو فریادی خفه کشید و دستانش را دور گردن او انداخت :
ــ عالیه . قبول کن . این کار واقعاً برازنده ی توئه .
نیو در حالی که خاویار و یک سینی پنیر را به اتاق نشیمن می برد ، زیر لب آواز می خواند . حالا فقط این مانده بود که رد اتل لامبستون را پیدا کنند ! داشت از خودش می پرسید آیا جک کمپبل بزودی به او تلفن خواهد زد یا نه ، که زنگ در ورودی طنین انداخت . هردو میهمانش با هم رسیده بودند .
داستان بخواب زیبای من۵۱
- 15 آوریل 2012
- سرگرمی و متفرقه
جک آنقدر در آپارتمانش ماند تا مطمئن شد دلش نمی خواهد خودش شام درست کند و نتیجه گرفت پاستای
نیکولاس دقیقاً همان چیزی است که به آن احتیاج دارد . نیکولاس در خیابان ۸۴ ، بین لگزینگتون و خیابان سوم واقع شده بود .

انتخاب خوبی بود . مثل همیشه برای نشستن سر میز صف کشیده بودند . اما جک تازه نوشیدنی اش را در بار تمام کرده بود که پیشخدمت همیشگی اش « لو » روی شانه ی او زد :
ــ حاضره آقای کمپبل .
نصف بطری « والپو لیچلا » ، سالاد آندیو و شاهی ، «اسپاگتی تاگلیاتلی» با میوه های دریایی ، تنش
عصبی اش را از بین می برد . او یک قهوه اسپرسوی دوبل سفارش داد و همزمان صورتحساب را خواست .
هنگام ترک رستوران شانه هایش را بالا انداخت . از سر شب می دانست پیاده به سمت خیابان مدیسون خواهد رفت تا بوتیک نیو را ببیند . چند دقیقه ی بعد ، زمانی که بادی بسیار خنک به یادش آورد هنوز ماه آوریل است و چه بسا هوا در نخستین روزهای بهار متغیر باشد ، ویترین زیبای مزون نیو را می ستود . او آنچه
را می دید ، تحسین می کرد :
پیراهن های نقش دار حاکی از ظرافت زنانه ی بسیار ، همراه با چترهای هماهنگ و حالت مطمئن مانکن ها که با قیافه ای نسبتاً متکبر سر را به عقب داده بودند . او اطمینان داشت نیو با این تلفیق قدرت و لطافت ، پرده از شخصیت خویش بر می دارد .
اما تماشای بساط ویترین ها افکاری فرار را به یادش آورد که وقتی می کوشید حرف های شتاب زده ی اتل را برای نیو تعریف کند ، از ذهنش گریخته بود . اتل با صدایی تند و بریده بریده به او گفته بود :
ــ موضوع مقاله ام هیاهو ها و تشویق ها و عالمگیر بودن مده . اما فرض کنیم من بتونم بیشتر از اینا براتون بگم . یه بمب تی . ان . تی .
قرار ملاقاتش داشت دیر می شد . جک حرف اتل را قطع کرده بود .
ــ یه خلاصه ش رو برام بفرستین .
اتل که خود را رانده شده می دید ، لجوجانه امتناع کرده بود .
ــ رسوایی شگفت انگیز چقدر می ارزه ؟
پاسخ جک تقریباً شوخی بود :
ــ اگه به اندازه ی کافی احساس برانگیز باشه ، پونصد هزار تا .
جک به مانکن های چتر به دست زل زد . نگاهش به سایبان آبی و عاجی رنگی افتاد که
حروف انگلیسی « مزون نیو » روی آن نوشته شده بود . فردا به نیو تلفن می زد تا عین حرفهایی را که اتل بر زبان آورده بود ، برایش بازگو کند .
در حالی که پیاده از خیابان مدیسون پایین می آمد ، دوباره احساس کرد لازم است با پیاده روی نگرانی موذی
و مبهمی را که داشت ، از بین ببرد . او اندیشید :
من دنبال بهانه می گردم . چرا خیلی راحت ازش نمی خوام با هم بریم بیرون ؟
در آن موقع علت آشفتگی اش را دریافت . او به هیچ قیمتی دلش نمی خواست بفهمد کس دیگری در زندگی نیو هست .
او سابقاً در دانشگاه مردم شناسی درس خوانده بود با این نیت نامعلوم که یک « مارگارت مین » ثانی شود . سپس با مایک برخورد کرده بود . حالا در حالی که به یک دختر ۱۶ ساله در انتخاب یک گردنبند مصری بدل کمک می کرد ، اندیشید:
شاید این تابستان در یک سفر سازمان یافته ی مردم شناسی ثبت نام کند .
این دورنمایی جالب بود . کیتی در حالی که پشت فرمان اتو مبیلش به خانه باز می گشت ، متوجه شد که کم کم تحمل خودش را ندارد . وقتش بود زندگی را همان طوری که پیش می آمد ، بپذیرد. او خیابان لینکلن را ترک کرد و از مشاهده ی خانه اش بر فراز« گراند ویو سیرکل» لبخند زد ؛یک خانه ی با شکوه مستعمراتی سفید با پنجره های کرکره ای سیاه .
وقتی به خانه رسید ، همچنان که اتاق های طبقه ی همکف را می پیمود ، چراغها را روشن می کرد . سپس شومینه ی گازی سالن کوچک را راه انداخت . وقتی مایکل زنده بود ، آتش بزرگ پر هیاهویی در شومینه بر پا می کرد ، با مهارت تکه های چوب را روی هیزم ها می چید ، و بی وقفه به شعله هایی که اتاق را از بوی دلپذیر چوب گردو پر می کرد ، جان می بخشید . کیتی هر کاری می کرد ، هرگز نمی توانست آتش را درست روبراه کند و با عذر خواهی نسبت به خاطره ی مایکل شومینه را گازی کرده بود .
او به اتاق اصلی در طبقه ی بالا رفت . آن اتاق را از روی طرحی که از روی یک دیوار کوب در موزه کپی کرده بود ، به رنگ زرد و سبز کمرنگ فرش کرده بود . در حین در آوردن پیراهن پشمی طوسی اش ، تردید داشت که آیا باید فوری حمام کند و با پوشیدن پیژاما و روبدوشامبر احساس راحتی کند یا نه . اندیشید :
عادت بدیه . تازه ساعت چهاره .
عقیده اش را عوض کرد . کاپشن آبی کمرنگش را از گنجه برداشت و دنبال کفش های پیاده روی اش گشت . تصمیم خود را گرفته بود . از همین امشب دوباره دویدن رو شروع می کنم

ساعتی متفاوت و جدید
انتخاب شیک پوشان
جذابیت خود را چند برابر کنید
ویژه افراد خوش سلیقه
این ساعت با سادگی منحصر به فرد و طراحی متفاوت جزو شیک ترین محصولات طراحی شده توسط کمپانی Calvin Klein تاکنون است.
برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر کلیک کنید...

آخرین تکنولوژی روز در اختیار شما
بدون نیاز به برق و باطری
تغییر رنگ آب با تغییر دما
با سه رنگ آبی سبز قرمز
برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر کلیک کنید...

عینکی شیک ،زیبا ، با استاندارد روز
جذابيت و زيبايي هدیه ما به شماست
جديد ترين مدل هاي عرضه شده توسط كمپاني Carrera
عينك فوق العاده جديد با طراحي مدرن ويژه خانم ها و آقايان شيك پوش و مشكل پسند طراحي فوق العاده براي سال 2012 جذابيت و زيبايي حق شماست پکیج کامل عینک همراه با کیف و دستمال اورجینال ارسال میشود
برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر کلیک کنید...
