داستان

تفریحی ماه استار -عکس ,فال,اس ام اس,دانلود

  

داستان آموزنده و بسیار زیبای ثروتمند زندگی کنیم

داستان آموزنده و بسیار زیبای ثروتمند زندگی کنیم www.TakPayamak.com   وقتی که نوجوان بودم ، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . جلوی ما یک خانواده پرجمعیت که به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند حضور داشتند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند و [...]

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , ,

این داستان را حتماً بخوانید!

files articles  148626Untitled 1w120h60mresize این داستان را حتماً بخوانید!

 

 

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.
مردمان

ادامه مطلب icon برچسب ها:

داستان بخواب زیبای من۵۳

اسقف دوین استانتون یکی از معدود اسقفان اعظمی بود که در خلوت هم با لباس کشیشی راحت تر بود تا با لباس اسپرت .

76528 داستان بخواب زیبای من۵۳

چند تار موی مسی رنگ هنوز هم در انبوه موهای خاکستری اش دیده می شد و نگاه آرام آبی رنگش در پشت عینک قاب فلزی ، از مهربانی و ذکاوت برق می زد . قامت بلند و باریکش با چالاکی
جابجا می شد . نیو همیشه با کمی ناراحتی احساس می کرد که دِو می تواند اندیشه های او را بخواند و آنچه را می خواند ، دوست دارد . نیو به گرمی او را در آغوش گرفت .
آنتونی دلا سالوا مثل همیشه در یکی از ابداعات خویش فوق العاده بود ، کت و شلواری طوسی زغالی
از پارچه ی ابریشم ایتالیایی با دوخت فوق العاده ، چاقی نامحسوس اندامش را پنهان می کرد .
نیو به یاد آورد مایلز او را به گربه ای تشبیه می کرد که زیادی خورده است .
این تشبیهی بجا بود موهای سیاهش بدون یک تار خاکستری با همان برقی می درخشید که کفش های گوچی اش . این طبیعت ثانویه ی نیو بود که قیمت لباس ها را تخمین بزند . طبق تخمین او ، کت و شلوار سل کمتر از هزار و پانصد دلار قیمت نداشت .
سل سرشار از خوش خلقی بود . گفت :
ــ مایلز ، دوین ، نیو ، سه موجودی که توی دنیا بیشتر از همه دوستشون دارم . البته نباید محبوبه ی فعلیم رو هم از قلم بندازم ، ولی قبلی ها رو کنار میذارم . دِو گمون می کنی کلیسا قبول می کنه وقتی پیر شدم ، دوباره منو در آغوش خودش بپذیره ؟
اسقف به خشکی جواب داد :
ــ فرض بر اینه که بچه ی گمشده توبه کنان و با لباس پاره بر می گرده .
مایلز قاه قاه خندید و شانه های هر دو دوستش را گرفت :
ــ چه سعادتی که هر سه با همیم . احساس می کنم دوباره توی برونکسم . شماها هنوز ودکای ابسولوت می خورین یا یه چیز اعیانی تر پیدا کردین ؟
شب با آهنگی دلپذیر و گرمی بخش که یک رسم شده بود ، آغاز گشت . سر دومین گیلاس مارتینی ، چند لحظه ای بحث شد ، شانه ها بالا انداخته شد و این جملات :
“چرا ما زیاد دور هم جمع نمی شیم از طرف اسقف ، بهتره بس کنم از جانب مایلز ، و البته . از جانب سل ، درپی اش آمد . ”
گفتگو از سیاست فعلی ” یعنی شهردار می تونه باز هم یه بار دیگه برنده بشه یا نه ” ، به مشکل کلیسا کشیده شد :
ــ دیگه نمی شه یه بچه رو با کمتر از هزارو ششصد دلار در سال توی مدرسه ی کشیشی تربیت کرد .
خداوندا ، یادتون میاد وقتی در سنت ـ فرانسیس ـ زاویر بودیم ، والدینمون ماهی یه دلار به ما می دادن ؟ قلمرو کشیشی با کمک لاتاری مدرسه رو می چرخوند .
و با آه و ناله ی سل بابت واردات خارجی :
ــ البته ما مجبوریم از برچسب اتحادیه استفاده کنیم ، اما ما می تونیم بدیم پوشاک رو توی کره و هنگ کنگ با یه سوم قیمت تولید کنن . اگه ما یه قسمت اونو ندیم به کس دیگه ای تولید کنه ، قیمتمون خیلی بالا میره و اگه این کارو بکنیم ، دشمن اتحادیه ها به شمار میریم .
و با تذکر جدی مایلز :
ــ من مصرانه معتقدم ما نیمی از پلیس هایی رو که به باند خلافکار خیابان هفتم تعلق دارن ، نمی شناسیم .
از مسیر خود منحرف شد . آنان لاجرم به موضوع مرگ نیکی سپتی بازگشتند .
سالوا از دهانش پرید :
ــ بعد از کاری که اون با خوشگل ما کرد ، حقش نبود به این راحتی توی رختخوابش جون بده .
و ناگهان هر نشانی از بشاشیت از چهره اش محو شد .
نیو دید که لبان مایلز به هم فشرده شد . مدتها قبل سل شنیده بود که مایلز ریناتا را « خوشگل من » خطاب کرده بود تا سر به سر او بگذارد ، و سالوا معطلش نکرده بود و علی رغم ناخوشنودی شدید مایلز ، خودش هم این اصطلاح را به کار می برد . او به ریناتا می گفت :
ــ چطوری خوشگله ؟
نیو هنوز آن لحظه را به یاد می آورد که در شب زنده داری بر بالین متوفی ، سل با چشمان پف کرده از گریه مقابل تابوت زانو زده ، سپس برخاست ، مایلز را بغل کرد و گفت :
ــ سعی کن خیال کنی خوشگلت خوابیده .
مایلز به سردی پاسخ داده بود :
ــ اون نخوابیده . اون مرده ، و دیگه هیچ وقت اونو این طوری صدا نکن ، سل . فقط من اونو با این اسم
صدا می زنم .
و سل تا امشب هرگز این بی احتیاطی را نکرده بود . پس از لحظه ای سکوت عذاب آور ، او باقی مانده ی مارتینی اش را بلعید ، برخاست و با لبخندی گشاده گفت :
ــ همین الان برمی گردم .
و به سمت راهرو و دستشویی میهمان راهی شد .
دوین آهی کشید :
ــ اون شاید یه طراح نابغه باشه ، اما بیشتر رنگ و لعاب داره تا اخلاق .
نیو به آنان یادآوری کرد :
ــ اون بود که منو راه انداخت . بدون سل ، شاید الان توی « بلومینگز دیل » یه مأمور خرید بودم .
سپس نیو متوجه حالت چهره ی مایلز شد و هشدار داد :
… بهم نگو بدتر از این نمی شد .
ــ این هیچ وقت به مغزم خطور نکرده .
هنگام شام ، نیو شمع ها را روشن و روشنایی لوستر را کم کرد . نوری ملایم اتاق را روشن می کرد . همه ی غذاها مورد تأئید عموم قرار گرفت . مایلز دو بار و سل سه بار غذا کشیدند .

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , ,