خرده جنایت های زناشوهری

تفریحی ماه استار -عکس ,فال,اس ام اس,دانلود

  

داستان:خرده جنایت های زناشوهری۱۴

لیزا _ من دیگه به این جام رسیده . از این که الودگی مغزمو بینی ، از این که منو درک کنی ، عذرمو بپذیری ، منو عفو کنی ، جونم به لبم رسیده . دلم می خواد از من متنفر باشی ، کتکم بزنی ، فحشم بدی . می خوام تو هم مثل من زجز بکشی .

Schmitt mainpag داستان:خرده جنایت های زناشوهری۱۴

ژیل بطری ویسکی رو به لیزا نشان می دهد .
ژیل _ یک گیلاس دیگه برای راه ؟
لیزا خشمگین از این که ژیل در مورد مشروب سر به سرش می گذارد ، لیزا بطری مشروب را از دست ژیل می قاپد و با شهامت لا جرئه تا ته سر می کشد .
لیزا _ بفرمایید .
ژیل _ عالیه .
لیزا _ از این که تو همیشه ازمن بهتری جونم به لبم رسیده .
ژیل _ تا چند دقیقه پیش بد تر بودم .
لیزا _ در نهایت درسته که تو بهتری . ولی با این حال غیر قابل تحمله .
ژیل _ متاسفم که خودمم .
لیزا به طرف در می رود ، ژیل سعی می کند نگهش دارد .
لیزا ما هم دیگه رو دوست داریم نباید از هم جدا باشیم .
لیزا _ درسته . هم دیگه رو دوست داری ولی به طرز بدی . خدا حافظ .
لیزا در را باز می کند .
ژیل _ لیزا می خوام ازت تشکر کنم .
لیزا _ ببخشین ؟
ژیل _ من بهت توجه نمی کردم . مثل چادری که چهره ی زن ها رو می پوشونه من هم سرا پا تو با محبت پوشونده بودم . به طوری که پشت این حجاب دیگه خطوط چهره ات رو نمی دیدم . حتی جرات نمی کردم ازت بپرسم چرا مشروب می خوری . خیالم راحت بود که سال هاست با هم زندگی می کنیم _ پونزده سال _ و متوجه نبودم که زمان با عشق سازگاری نداره . متشکرم که این زوج به خواب رفته رو به قتل رسوندی . متشکرم از این که بیگانه هایی که من وتو بودیم کشتی . ازت سپاس گزارم . فقط یه زن چنین شهامتی داره.
لیزا شانه هاش را بالا می اندازد ، ژیل برای این که نگهش دارد ادامه می دهد :
مرد ها بی دل و جراتن ، نمی خوان با مشکلات زندگی شون رو به رو شن ، دلشون می خواد فکر کنن همه چی رو به راهه . در حالی که زن ها رو شونو بر نمی گردونن .
لیزا _ این ها رو تو کتاب بعدیت بنویس ، تعداد خواننده های زن کتابت زیاد می شه .
ژیل _ زن ها با مشکلات مواجه می شن لیزا ولی نمی دونم چرا فکر می کنن بیش تر مشکل از خودشونه . فکر می کنن دلیل فرسودگی زندگی شون از کم شدن جذابیته شونه ، خودشونو مسوول و مقصر می دونند و گناه همه چیز و خودشون به گردن می اندازند .
لیزا _ مرد ها گناهشون خودخواهی شونه ، زن ها خود محوری شون .
ژیل _ یک به یک مساوی .
لیزا _ صفر به صفر . مسابقه ی بی نتیجه . خدا حافظ .
ژیل _ لیزا من برگشتم ، به زندگی مون ، به زندگی زنا شویی مون . بعد از تصادف دچار نسیان شدم ، قبلش نسیان داشتم برای این که شب و روز با تو به سر می بردم ولی با خودم حکایت دیگه ای می بافتم . برای این که تن تو تحریکم می مکرد ولی علنا سراغ زن های دیگه می رفتم . برای این که احساس شدیدی نسبت بهت داشتم ولی ترجیح می دادم اسمشو تب و تاب زود گذر بگذارم . برای این که در نهایت بهت وفا دار بودم ولی ترجیح می دادم بمیرم تا اقرار کنم . می پرستیدمت ولی یادم می رفت بهت بگم . لیزا منم یک مردم و خصوصیت مرد ها همینه که سرنوشتشونو انکار می کنن . ازادیشونوترجیح می دن . ولی ازادی بدون قبول تعهد که ازادی نیست . ازادی تو خالی ، تهی ، بی محتوا ، ازادی که جرات انتخاب نداره ، ازادی متزلزل ، ازادی احتیاطی به چه درد می خوره ؟ مردها بیش تر در رویا ی ازادی هستن ولی کم تر به کارش می برن ، با دقت توی قفسه نگهش می دارن تا خاک بخوره . ازادیم خشک می شه ، می پوسه و قبل از اونا می میره . مرد ها واسه ی خودشون داستان می بافن : یک جور دیگه زندگی می کنن و برای خودشون یه چیز دیگه تعریف می کنن . برای خودشون شاعرانه و بی سر و صدا یک زندگی دو گانه می سازن : یک زندگی مرموز ، مطلوب ، رویایی . همون وقتی که در اغوشت برای هزارمین بار خوش بختی رو احساس می کردم ، باز خودمو شیری می دیدم که قادر به تسخیر هر زنیه . حتی روزی که این اپارتمان رو می خریدم تو سرم هوای رفتن بود . وقتی رو زمینم فکر می کنم دریا نوردم و وقتی تو دریام دنبال ساخت وساز تو خشکیم . وقتی عاشقم از قید وبند گریزونم ، وقتی مزدوجم از وفا داری بیزارم . لیزا من ادم دو گانه ای بودم و از این بابت هم به خودم می بالیدم ، کنار خودم راه می رفتم ، قادر نبودم به واقعیت بسنده کنم ، هیچی به وجدم نمی اورد ، اگه جایی زندگی می کردم برای این بود که از ان جا فرار کنم . قادر نبودم بهت بگم چقدر دوستت دارم برای این که در اون صورت مثل این بود که به دست های همزادم دستبند می زدم . اگه اقرار می کردم که زندگی من و تو بزرگ ترین ماجرای زندگیمه ، همزادم کلی دستم می انداخت و مسخره ام می کرد . اره برگشتم . همزادمو تو بیمارستان گذاشتم . با اون ضربه ات کشتیش . خدا روح پریشانشو بیامرزه . هیچ کی افسوسشو نمی خوره . ( با درد به لیزا چشم می دوزد ) لیزا دوستت دارم ، به خاطر کارهایی که در حق ما کردی بهت حسودیم می شه . دوستت دارم چون ملایم نیستی . دوستت دارم چون جلوم در می ای . دوستت دارم چون قادری منو بزنی . دوستت دارم چون برام همیشه برام همون بیگانه ی زیبا باقی می مونی . دوستت دارم چون فقط وقتی حاصری باهام عشق بازی کنی که از ته دل بخوا ی.
لیزا _ و اگه بکشمت ؟
ژیل _ اگه قراره بمیرم دلم می خواد به دست تو باشه . اگه بری نمی میرم ولی زندگی بهم زهر می شه . خواهش می کنم بمون ، با من بمون . زن دیگه ای نمی خوام . همین قاتل واسه ی هفت پشتم بسه .
لیزا _ خدا حافظ .
لیزا از اتاق خارج می شود . صدای پایش را می شنویم که دور می شود .
ژیل تنها مانده است و مردد است . کمی دور خودش می گردد . بعد مثل این که می خواهد بخوابد همه ی چراغ ها را خاموش می کند . فقط چراغ مطالعه ی بالا ی مبل را روشن می گذارد .
از جلوی ظبط صوت می گذرد و اهنگ جاز می گذارد . بعد متفکر در حلقه ی نور می نشیند .
لیزا ارام وراد می شود ، خسته ، تلو تلو خوران و بدون چمدان .
ژیل متوجه می شود ولی عمدا بر نمی گردد . صبر می کند .
لیزا پشت سر ژیل می رسد .
فکر می کنم روی ماشینت استفراغ کردم .
ژیل خوش خوش حال است ولی احساساتش را نشان نمی دهد . بدون این که به لیزا نگاه کند خیلی طبیعی صحنه روز اشنایی شان را باز می کند و پاسخ می دهد .
ژیل _ به هر حال از رنگش بیزارم . همیشه دلم می خواست منحصر به فرد باشه .
لیزا _ حالا دیگه کاملا تکه .
هر دو می خندند . لیزا متوجه می شود می تواند با این لحن سبک ادامه دهد . جملات ژیل را در شب اشنایی شان تکرار می کند .
عجب روزگار بی مروتیه !
ژیل _ هر کاری بخواد می کنه .
لیزا از برابر ژیل می گذرد و به او نگاه می کند .
لیزا _ چه جور مردی هستین ؟
ژیل _ باب طبع شما .
لیزا _ درسته . با هر جمله تمام پشتم عرق می کنه ، احساس می کم مغزم خواب رفته ، تمام عوارضی که بهش خاطر خواهی می گن سراغم اومده .
ژیل _ متاسفم ولی علاجش دست من نیست .
لیزا _ خود شما علاجین .
به هم لبخند می زنند .
ژیل _ کسی در زندگی شماست ؟
لیزا _ اره فعلا تو .
پایان .

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , , ,

داستان:خرده جنایت های زناشوهری۱۳

لیزا مجبورش می کند بنشیند . ژیل منگ و بدون هیچ مقاومتی اطاعت می کند .

Schmitt mainpag داستان:خرده جنایت های زناشوهری۱۳

دلم می خواد با هم زندگی کنیم .
ولی … پونزده روز پیش می خواستی ترکم کنی .
اون مال پونزده روز پیش بود .
از اون موقع چه اتفاقی افتاد ؟ کتکت زدم وحافظه ام رو از دست دادم .
( محکم ) دیگه هر گز ترکت نمی کنم .
ژیل که از تغییر حالات ناگهانی لیزا کاملا گیج شده است ، گردن دردناکش را می خواراند .
زندگی مشترکمون برام خیلی مهمه .
چرا ؟
به هیچ وجه نباید بهم بخوره . پونزده سال واسش زحمت کشیدم . اثر منه ( حرفش را اصلاح می کند ) اثر ماست . تو چی ؟ بهش افتخار نمی کنی ؟
ژیل _ حفظ یک زندگی به خاطر غرور ، خود خواهیه نه عشق .
لیزا _ بمون .
ژیل _ متاسفم لیزا ، ولی سر در نمی ارم . هنوز دستگیرم نشده چرا دو هفته پیش می خواستیم هم دیگه رو ترک کنیم ، حالام که اصلا نمی فهمم چرا باید دوباره باهم بمونیم .
لیزا _ ادم که نمی تونه قسمتشو عوض کنه . تو هم قسمت منی . ( با ملایمت ) جسم هامون هرگز به هم تعلق نخواهد داشت ولی روحمون مال همدیگه است . تو در اعماق وجود من جا داری ، من در اعماق وجود تو جا دارم . هر دومون اسیریم . حتی وقتی جسما مرد من نیستی ، در خاطرات و رویا ها و ارزوهام مرد منی . این جوری منو به خودت وابسته کردی . ممکنه بتونیم از هم جدا بشیم ولی دیگه نمی تونیم همدیگر رو ترک کنیم . تمام این روز هایی که نبودی ، این جا نبودی و حتی با خودت هم نبودی ، باز هم تمام فکر و ذکرم پیش تو بود ، شریک غم وغصه ام بودی . عشق به یک مرد معنیش چیه ؟ این که علی رغم خودش ، علی رغم خودت و علی رغم همه چیز و همه کس دوست داشته باشی . یعنی عشقت به کسی وابسته نیست . تماما امیال وحتی نفرت ها تو دوست دارم ، وقتی عذابم می دی دوست دارم ، عذابی که زجرم نمی ده ، که بلافاصله فراموش می کنم ، عذابی که ازش نشانه ای باقی نمی مونه ، این تحملیه که باعث می شه از تمام موانع با قدرت ومحکم عبور کنی ، در غم وشادی . قبل از این که بخوای منو بکشی دوستت داشتم ، بعدشم دوستت دارم . عشق من به تو مثل یک غده است . یک توده ایه در مغزم که دیگه نه می تونم درش بیارم نه عوضش کنم . جزیی از تو درون ومنه . حتی اگه بری اون باقی می مونه . شکلی از تو در وجود منه . من نشونه ی توام ، تو نشونه ی منی ، هیچ کدوم بدون دیگری نمی تونیم وجود داشته باشیم .
ژیل منقلب از این اعتراف به لیزا نگاه می کند .
خوب ؟
ژیل _ خوب ….
چون ژیل همچنان ملایم و اسیب پذیر مردد است ، لیزا با نگاه التماسش می کند .
خوب … می مونم چون فعلا که این جام .
این بار لیزا جلو می رود تا ژیل را با تمام وجود ببوسد .
می ارزید ، این یکی با بقیه فرق داشت .
لیزا _ (خوش حال ) بیا بریم بیرون ، یه جایی بشینیم ، یه گیلاسی با هم بزنیم ، باشه ؟
ژیل _ اطاعت می شه .
لیزا _ می رم لباس بپوشم .
لیزا با شتاب از صحنه خارج می شود ، می خواهد هر چه زود تر خود را زیبا تر کند .
ژیل تنها می ماند . اه عمیقی می کشد . با این که منقلب است ولی اصلا از شور و هیجان لیزا در او خبری نیست . راه رفتن وفکر کردنش همراه با درد است. همه چیز برایش دردناک است .
در حالی که در افکارش غرق است ، نزدیک گرامافون می رود و صفحه ای انتخاب می کند و دکمه را فشار می دهد . موسیقی جاز عاشقانه ای فضای اتاق را پر می کند .
انگار که نت های موسیقی به او چیزی ، راز نهفته ای را می گویند . با دقت گوش می کند ، چشم هایش برق می زند . جانی دوباره می گیرد و شور و هیجانش باز می گردد . دیگر می داند باید چه کار کند .
لیزا با لباس جدیدی که خیلی هم بهش می اید بر می گردد و لباسش را به ژیل نشان می دهد .
این طوری که ابروتو نمی برم ؟
ژیل _ معذبم می کنی .
لیزا _ پس عالیه .
هنگامی که ژیل از جلوی لیزا می گذرد ، بوسه ای بر پشت گردنش می زند ولیزا با لذت خود را رها می کند . سپس لیزا از کیف دستیش کیف کوچکی را در می اورد تا ارایشش را درست کند .
ژیل با دقت نگاهش می کند .
ژیل _ این موسیقی چیزی یادت نمی اره ؟
لیزا _ نمی دونم فکر نمی کنم .
ژیل _ این همون موسیقیه که اون شب گوش می کردیم .
لیزا لحظه ای صبر می کند . احساس می کند در پشت این کلمات تهدیدی وجود دارد ولی سعی می کند ان را ندیده بگیرد و به ارایشش ادامه می دهد .
اون شب دیر اومدم خونه ، حوالی ساعت هشت ، چراغ ها خواموش بودن . فکر کردم هنوز برنگشتی . این صفحه رو گذاشتم . این چراغ رو که بالای مبل فنریمه روشن کردم ، روز نامه رو باز کردم . وقتی نشسته بودم صدای خش خش پارچه ای پشت سرم شنیدم . فکر کردم باد پرده ها رو تکون می ده . ادامه دادم به خوندن . بعد دوباره صدای پارچه اومد . برگشتم . فقط تونستم یه لحظه ببینمت که تو تاریکی یه چیزی روبلند کردی و بعد هم یه چیزی خورد تو سرم.
لیزا _ تو منو دیدی .
لیزا گناهکار سرش را پایین می اندازد . دلش می خواست جای دیگری بود . نمی داند چه رفتاری باید داشته باشد . لیزا با حرکتی عصبی کف دست هایش رابه مبل می کشد ، و کتاب بر می دارد . غیر ارادی ورقش می زند ، شکلکی در می اورد ودستش را به طرف ژیل دراز می کند تا کتاب را به او پس بدهد.
(( خرده جنایت های زنا شوهری )) درسته ، بهترین کتابته .
ژیل _ اه کی کیو می کشه ؟ ( مکث ) با این حال چه ساده بودم ، هرگز حتی تصورشو نمی کردم که یکی از طرفین دیگری رو محکوم به جنایتی کنه که خودش مرتکب شده . ( در برابر لیزا تعظیم می کند ) افرین واقعا که دست منو از پشت بستی .
لیزا _وقتی خشونت وارد یک زندگی دیگه چه فرقی می کنه کی بروزش می ده .
ژیل _ افرین استاد ، دفاع محشریه .
لیزا گرفته و اخمو شانه هایش را بالا می اندازد . ژیل به او نزدیک می شود و لحن ملایم تری می گیرد .
کدوم خشونت لیزا ؟
لیزا _ ( منفجر می شود ) خشونت این پونزده سال زندگی ! خشونت این که هنوز دلم برات مثل روزای اول ضعف می ره ! خشونت این که پیر شدن خودم و خودت رو می بینم و می بینم که باز هم نمی تونیم از هم بگذریم . خشونت این که باید ازت خسته شم و نمی شم . خشونت این که قیافث خوبه ! خشونت این که می ترسم بذاری بری ! خشونت این که تو مردی و من زنم ! ومرد ها دیر تر پیر می شن یا لااقل این طور فکر می کنن .زن ها هم همین فکرو در باره ی مرد ها می کنن . پس همچنان می درخشی ، دل همه رو می بری ، دختر های جوون تو خیابون به تو لبخند می زنند ، در حالی که پسرها نگاهمم نمی کنن . تو راحت می تونی از من بگذری در حالی که من قادر نیستم بی تو زندگی کنم .
ژیل _ نه این طور نیست .
لیزا _ چرا همین طوره .
ژیل _ اشتباه می کنی . در حرفات صداقت داری ولی کمکان اشتباه می کنی .
لیزا _ خوب که چی ؟
ژیل _ لیزا ادم واسه این چیزها ادم نمی کشه .
صمیمیت لحن لیزا تکان دهنده است .
لیزا _ تو چی می دونی ؟ من قصد نداشتم تو رو بکشم ، فقط می خواستم که دیگه زجر نکشم .
می زند زیر گریه .
ژیل _ چرا مشروب می خوری ؟ ( لیزا جواب نمی دهد ) واسه این که زجر نکشی ( لیزا تصدیق می کند ) می خوای هر چه زود تر زشت و چاق و پف کرده وبه درد نخور بشی ؟ ( لیزا تصدیق می کند ، ژیل لبخند می زند ) می خوای منو تحریک کنی ؟ می خوای با یه زن پف کرده مثل ذرت بو داده این ور و اون ور برم که وقتی به مردم می رسی تو دلت بگی (( نگاه کنید ، با این حال با منه که مونده .)) ( لیزا با حالتی کودکانه تایید می کند ) قبول داری ؟ همیشه حرفامو قبول می کنی واسه این که راضی ام کنی . واسه این که خلاص شی . می گی اره تا مجبور نباشی حقیقتو فاش کنی ؟ ( مکث ) چی اذیتت می کنه ؟ حدس می زنم که نمی تونی بهم بگی و الا تا پشتمو می کردم مشروب نمی خوردی ، از پشت بهم حمله نمی کردی . ادم این کارها رو وقتی می کنه که قار به بیانش نیست . با این حال باید سعی کنی برام توضیح بدی ….
لیزا با اشاره رد می کند . ژیل انگار با کودک طرف است اصرار می کند .
به نظرت می اد که کار دشواریه ، در حالی که خیلی ساده است . به زبون اوردنش سخته ولی فکر کردن بهش خیلی ساده است ، چون تو دائم داری بهش فکر می کنی .
لیزا _ ( بین دو هق هق گریه ) زندگی من و تو…
ژیل _ ( تشویقش می کند ) خوب ؟
لیزا _ واسه ی من مهمه ولی برای تو ارزشی نداره .
ژیل _ ( با همان لحن ) اشتباهه ولی ادامه بده …. ادامه بده ….
لیزا _ برای تو یه جور توافقه که به نفعته .
ژیل _ اشتباهه ولی ادامه بده .
لیزا _ سرنوشت عشق زواله . خودت تو کتاب (( خرده جنایت های زناشویی )) ات نوشتی . وحشتناکه ! وقتی خوندمش احساس کردم که نا خواسته صحبت های در گوشی دو تا ادمو شنیدم که نمی بایست ، صحبت هایی که از م غیبت می کردی و کلی چرند که درباره ی ما سر هم کرده بودی ، صحبت هایی که ارزوهامو به باد داد . زوال عشق ! موریانه ! این حشراتی که چوب و اسکلت ساختمونو می جون . کسی نمی بیندشون ؛ صداشونو کسی نمی شنوه ، ان قدر می جون تا بالاخره ساختمون فروبپاشه . بدون این که بفهمیم همه چیز پوک شده بود . معماری ، چهار چوب ، تمام اون چه که می بایست دیوارها رو نگهداره : پوکه پوک ! و این زندگی من بود ! تنبلی جای عشقو می گی ره ، عشق جاشو به عادت می ده ، ظاهرش به خونه می مونه ولی ستون هاش دیگه از چوب نیستن از کاغذن . عشق وعلاقه ؟ اولش منو به همه ترجیح می دادی ایا هنوزم منو ترجیح می دی ؟ ادعا می کنی که دوستم داری ایا هنوزم برات جذاب و خواستنیم ؟ چون این جام کسی این سوال رو مطرح نمی کنه این سوالم مثل امیالمون محو شده . دیگه دلت نمی خواد با من زندگی کنی برای این که داری با من زندگی می کنی . دیگه برات رهایی نیستم بلکه زندانتم ، هر جا می ری سر راهتم ، سنگینی بار وجودمو احساس می کنی .
ژیل _ ولی می خوام ادامه بدم ، یعنی میخواستم …
لیزا _ برای چی ادامه بدی ؟ همین جا دستتو خونده ام . اون چه باعث می شه یک زن ومرد با هم بمونن مسایل مبتذل وپستیه که بینشونه : به خاطر منافع ، ترس از تغییر ، وحشت پیری ، ترس از تنهایی . سست می شن ، تحلیل می رن ، دیگه حتی فکرشم نمی کنن که یک کاری بکنن که زندگیشون عوض شه ، اگه دست همو می گیرن فقط برای اینه که تنها به گورستون نرن . تو به خاطر دلایل منفی با من موندی .
ژیل _ لابد در حالی که دلایل تو مثبت بود .
لیزا _ اره .
ژیل _ دلیلت چی بود ؟
لیزا _ تو .
با این که ژیل از این ابراز احساسات منقلب می شود ، دست از استهزا نمی کشد .
ژیل _ چون دوستم داری منو می کشی ؟
لیزا با سر خمیده ونگاهی که به زمین دوخته شده است زیر لب زمزمه می کند :
لیزا _ دوستت دارم و این منو می کشه .
ژیل می داند که حرف لیزا از ته دل است .
اون روز کذایی خیلی زجر می کشیدم ، تنها بودم . مشروب خورده بودم . اول یکم ، اون قدر که بتونم منتظرت باشم ، ولی تو نیومدی . ادامه دادم ، هر چی بیش تر منتظرت می شدم ، بیش تر دلم برات تنگ می شد . هر چی بیش تر منتظرت می شدم ، تو عمدا دیر می کردی . هر چی بیش تر منتظرت می شدم ، بیش تر بهم کم محلی می کردی ، تحقیرم می کردی ، لهم می کردی ! برام روشن بود اگه هیچ وقت بهم نمی گه که داره بهم خیانت می کنه برای اینه که دائم داره این کارو می کنه . اگه هیچ وقت درباره ی بقیه زن ها باهام صحبت نم کنه برای اینه که دائم اونا رو می بینه . اگه هیچ وقت بندو اب نمی ده واسه اینه که خوب درسشو بلده . وقتی مشروب می خوری فکر می کنی که درها رو به روی دشمن بستی ، در حالی که دشمنو تو خونه ات می شونی ، اونم برای همیشه ، اون هم در پشت قفل های سکوت . مشروب می خوری تا افکارتو غرق کنی ، ولی بدتر و شدید تر دامنتو می گیره . شک و ظنی رو که می خوای از بین ببری ، الکل قوی تر و زنده می کنه ، باعث می شه همه جا رو اشغال کنه . مطمئن بودم که می خوای ترکم کنی . اول بطری فقط احتمالشو می دادم ، وقتی به اخرش رسیدم دیگه حتم داشتم . وقتی رسیدی مست عصبانیت بودم . قایم شدم وبهت حمله کردم .
ژیل _ فکر کردی با زن دیگه ای هستم ؟
لیزا _ ( قیافه تو داری می گیرد ) به من مربوط نیست .
ژیل _ فکر کردی با زن دیگه ای هستم ؟
لیزا _ هر کاری می خوای بکن نمی خوام بدونم .
ژیل _ فکر کردی با زن دیگه ای هستم ؟
لیزا _ ما زن و شوهر ازدی هستیم ، تو هر جا بخوای می ری منم همین طور . این مسئله بین ما حل شده .
ژیل _ پس این طوری فکر می کردی .
لیزا _ خواهش می کنم سعی نکن بهم بقبولونی که حسودیم شده بود .
ژیل_ معلومه ، به عبارت ساده : حسودیت شده بود .
لیزا _ ( از کوره در می رود ) نخیر .
ژیل _ دست وردار ، البته املیه ولی در مورد تو صادقه .
لیزا _ امل نیستم .
ژیل _ چرا ! در اجتماع ادعا می کنی که روشن فکری ولی در حقیقت حتی فکر این رو که به زن دیگه ای بتونم دست بزنم نمی تونی قبول کنی .
لیزا _ خوب معلومه ! این مزخزفاتیه که ادم توی مهمونی ها وقتی دیس غذاها رو به هم تعارف می کنن سر هم می کنه که مثلا جالب به نظر بیاد .
ژیل _ پس معتقد به ازادی نیستی .
لیزا _ معلومه که نیستم .
ژیل _ پس حسودی ؟
لیزا _ خیلی .
ژیل _ در این صورت زن وشوهر ازادی نیستیم ؟
لیزا _ فقط در حرف . خیلی مبهم . اخر غذا بین پنیر و قهوه . نه بقیه وقت ها .
ژیل _ موافق نیستم .
لیزا _ ( با خشونت ) من هم همین طور ، من هم با خودم موافق نیستم . برای این که یک مغز که ندارم ، دو تا دارم . چرا ژیل ! دو تا مغز . یکی متجدد ومدرن و یکی سنتی و عقب مونده . اون مدرنه به ازادیت احترام می ذاره ، از گذشت و بزرگواریش سر مسته ، با ظرافت شعور و درک نشون می ده . اما اون یکی می خواد فقط مال من باشی ، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه ، با اولین زنگ تلفن نا اشنا از جا می پره ، با یک صورت حساب رستوران نا معلوم هزار جور فکر و خیال می کنه ، با کوچک ترین تغییر عطری توهم می ره ، وقتی دوباره ورزش رو از سر می گیری یا لباس نو می خری نگران می شه ، شب ها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکه ، از فکر این که یک زن دیگه ببوستت ، که کسی بازوشو دور گردنت بندازه ، که پاهای کسی زیر بدنت باشه حاضره دست به قتل بزنه … یک خزنده ای ته وجودمه ، با چشم های زرد نافذ و همیشه هوشیار که هرگز اروم نمی گیره . این منم ژیل ، این هم منم . حتی با کلاس های فشرده و دو هزار و پونصد سال تعلیم وتربیت ، نمی تونی از عشق این جنبه ی حیوانی و غریزشو جدا کنی .
ژیل _ لیزا ، یک زوج مثل خونه ایه که کلیدش دست ساکنینشه . اگه از بیرون درو روشون ببندند ، این خونه زندان می شه و اونا زندان بان .
لیزا _ دیدی بعضی از ادم ها هنوز پاشون به جایی نرسیده می خوان فرار کنن ، تو هم مثل اونایی .
ژیل _ نه .
لیزا _ سراغ زن های دیگه می ری باهاشون قرار می ذاری ، تمام وجودت پر از میل و تمناست .
ژیل _ تو سلامت منی ، اون های دیگه تب منن .
لیزا _ زیادی سرما می خوری .
ژیل _ این چیزیه که تو فکر می کنی ، چه می دونی .
لیزا _ اره ، ولی تصور می کنم .
ژیل _ می دونی یا تصور می کنی ؟
لیزا _ ( نعره می زند ) تصور می کنم ! ولی چه فرقی می کنه . همون قدر دردناکه !
ژیل _ شاید هم بیش تر . ( مکث ) موریانه ها ! من می دونم اون موریانه ها کجان : تو کله ات .
لیزا _ چاره ای ندارم تو که چیزی بهم نمی گی .
ژیل _ گفتن همه چیز به نظرم کار به جایی نیست . ضمنا اون شب حق با تو بود : با یک زن بودم .
لیزا _ ( فاتحانه ) اهان . می بینی !
ژیل _ با ناشرم رزلین بودم .
لیزا _ ( متزلزل ) رزلین ؟
ژیل _ اره . رزلین گنده و پت وپهن . همونی که از رو محبت گاو بی شاخ ودم صداش می کنی .
لیزا _ خوب درسته که شاخ نداره مگه نه ؟
ژیل و لیزا به هم نگاه می کنند و می زنند زیر خنده . خنده شان دیری نمی پاید ولی کمی ارامشان می کند .
ژیل _ خلاصه که محکوم تخیلات تو هستم . محاکمه ام هم این جا برگزار شده ، در غیاب من ، بدون مخالفت ، بدون دفاع ، در فاصله ی دو بطری ویسکی که در پشت کتاب هام پنهان شدن . تو منو نقش بر زمین کردی برای این که در خیالاتت یک ژیل واهی ترکت کرده بود ، محلت نمی ذاشت و تو بغل این و اون می لولید ! موضوع سر اینه که تو سر یک ادم تخیلی نزدی زدی تو سر من .
لیزا _ ببخشین .
ژیل _ قبلا مشروب می خوردی و در حالی که مشروب سم وارد بدنت می کردی . تقصیر ها رو گردن خودت می انداختی و حساب خودتو می رسدی . این دفعه دیگه نوبت من بود .
لیزا _ ببخشین .
ژیل _ شایدم تو فقط برای رابطه های کوتاه مدت ساخته شدی ، فقط برای همون ابتدای رابطه .
لیزا _ ( معترض ) نه ، این طور نیست .
ژیل _ در درون تو یکی هست که نمی خواد با من پیر بشه . کسی که می خواد رابطه ی ما تموم شه .
لیزا _ نه .
ژیل _ چرا ، چرا ، تو ماجرا هایی رو دوست داری که تحت اراده تو هستن : نمی تونی تحمل کنی که از ارادت خارج شه.
لیزا _ خارج ؟
ژیل _ اره ، از اختیارت خارج شه . که اوضاع زیاد جدی شه . که احساسات برات زیادی قوی شه . اگه ادم می خواد از همه چیز مطمئن باشه باید به روابط کوتاه مدت اکتفا کنه . روابط راحت ، اشنا ، بی دغدغه ، با یک اغاز مشخص ، یک وسط و یک انتها ، یک راه مشخص با مراحل کاملا واضح و تعیین شده : اولین لبخندی که رد و بدل می شه ، اولین قهقه ی خنده ، اولین شب ، اولین جر و بحث ، اولین اشتی ، اولین کسالت ، اولین سوء تفاهم ، اولین تعطیلات خراب شده ، اولین جدایی ، دومین ، سومین ، بعدشم جدایی واقعی . بعدش ادم دوباره شروع می کنه . همون بساطو ولی با یک ادم دیگه . بهش می گن یک زندگی پر ماجرا . ولی در و.اقع یک زندگی بی ماجرا ست ، یک زندگی فهرست گونه . عشق ابدی علاقه نیست ، این که ادم مدت ها یکی رو دوست داشته باشه دیوونگی محضه . کار عاقلانه اینه که فقط دوران عاشقی ، عاشق باشی . اره عقل گرایی عاشقانه اینه : تا وقتی که اوهام عاشقانه مون ادامه داره هم دیگر رو دوست داریم ، همون که تموم شد هم دیگه رو ترک می کنیم . به محض این که در برابر شخصیت واقعی قرار گرفتیم و نه اونی که در رویا مون بود از هم جدا می شیم .
لیزا _ نه نه من اینو نمی خوام .
ژیل _ خلاف طبیعته که ادم برای همیشه و طولانی مدت کسی رو دوست داشته باشه .
لیزا _ نه .
ژیل _ در این صورت برای این که ادامه پیدا کنه ، باید عدم اطمینان و تردید رو قبول کرد ، از امواج سهمگین گذشت ، کاری که فقط با اعتماد می شه انجام داد ، باید خود را با امواج متضاد و متناقض سپرد ، گاهی شک ، گاهی خستگی ، گاهی اسایش ، ولی در ضمن باید دائم خشکی رو هم در نظر داشت .
لیزا_ تو هیچ وقت مایوس نمی شی ؟
ژیل _ چرا .
لیزا _ اون وقت چی کار می کنی ؟
ژیل _ به تو نگاه می کنم و از خودم سوال می کنم علی رقم تردید ها ، سوء ظن ها ، خستگی ها ، ایا دلم می خواد این زنو از دست بدم ؟ و جوابشو پیدا می کنم . همیشه یکیه . با این جواب امید و شجاعتم هم بر می گرده . عشق و عاشقی کار غیر عاقلانه ایست ، یک ارزوی واهیه که دیگه مال این دوره زمونه نیست ، اصلا معنی نداره ، عملی نیست ، تنها توجیهش خودشه .
لیزا _ اگه یک روزی قادرشم به تو اعتماد کنم دیگه اون وقت به خودم اطمینان نخواهم داشت . برام سخته اعتماد داشته باشم .
ژیل _ اعتماد (( داشتن )) ادم هیچ وقت اعتماد (( نداره )) . اعتماد مالکیت پذیر نیست . می تونه در اختیار کسی قرار بگیره . ادم اعتماد
(( می کنه ))
لیزا _ دقیقا . همین برام ساخته .
ژیل _ برای این که در جایگاه تماشاچی و قاضی قرار می گیری . از عشق توقع داری .
لیزا _ اره .
ژیل _ در حالی که این عشقه که از تو توقع داره . تو می خوای که عشق بهت صابت کنه که وجود داره . چه اشتباهی ! این تویی که باید صابت کنی اون وجود داره .
لیزا _ چه طوری ؟
ژیل _ با اعتماد کردن .
لیزا می فهمد ولی قادر به درک و احساس حرف های ژیل نیست . احساس نا امنی تمام وجودش را احاطه کرده است . نمی داند با خودش و بدنش چه کار کند .
لیزا _ من … من… می رم چمدونم رو بیارم .
در رفتار ژیل به دنبال تایید می گردد . چون ژیل واکنشی نشان نمی دهد تکرار می کند :
پونزده روزه که اماده است .
ژیل هیچ عکس العملی نشان نمی دهد . لیزا از پله ها بالا می رود و با چمدان بر می گردد ، با این حال در برابر ژیل توقف می کند .
ژیل _ به فکرت خطور نمی کنه که ببخشمت ؟
لیزا بزرگواریش را رد می کند .
لیزا _ چیز های زیادی برای بخشش هست . شک هام … ضربه هام … دروغ هام …
ژیل _ می تونم همه رو یک جا ببخشم .
لیزا _ خیلی زجرت دادم .
ژیل _ اگه زجر هام بهایی که باید برای زندگیمون بپردازم ، پشیمون نیستم .
لیزا کودکانه با حرکت سر رد می کند .
ژیل _ خوب توهم منو چند دقیقه پیش بخشیدی .
لیزا _ اسون تر بود ، خوب تو که نخواسته بودی منو بکشی .
ژیل _ اون چیزی که من شنیدم سخن دیگه ای بود . حرفات اینو می گفت : (( می خوام با تو زندگی کنم ))
لیزا _ اره .
ژیل _ دیگه نمی خوای ؟
لیزا _ نه . اون وقت نمی دونستی . فکر می کردی که این تو بودی که ….
ژیل _ نه اون موقعم می دونستم .
باور کردن این حرف برای لیزا بی نهایت دشوار است ، ژیل ادامه می دهد :
همه چیز یادمه همین که روی برانکار به هوش اومدم ، همه چی یادم اومد . هرگز حافظه ام رو از دست نداده بودم .
لیزا _ چی ؟
ژیل _ فراموشیم نوعی تحقیق و جست جو بود می خواستم بفهمم چه چیزی باعث شده به حدی از من متنفر شی که در تاریکی بهم حمله کنی . فراموشیم دروغی بود که برای بازگشت ویافتن تو . دروغ های من فقط از عشق بود .
لیزا با تغییر نگاهش می کند با این حال ژیل با مهربانی ادامه می دهد :
بعد از پونزده سال زندگی ، برای رسیدن به حقیقت دیگه راهی نمونده بود مگه دروغ .
لیزا _ ( پر خواشگر ) حقیقت بفرمایید . حالا هر دومون حقیقتو می دونیم . خوب که چی ؟ هان ؟ حالا با این حقیقت چه کار کنیم ؟ هیچی .
ژیل _ شاید اون چیزی که یک زوج باید با هم تقسیم کنن حقیقت نیست بلکه رازه . رازه این که برای من جذابی .راز این که منو می خوای . راز این که عشق تموم شدنی نیست .
لیزا _ چرا تموم می شه .
لیزا برای خودتش یک گیلاس ویسکی می ریزد و خالی سر می کشد ، بعد چمدانش را بر می دارد به طرف در می رود .
ژیل _ لیزا من می بخشمت .
لیزا _ خوش به حالت .
ژیل _ قبول کن که ببخشمت ، خواهش می کنم .
لیزا _ ( با بد اخلاقی ) افرین . تو فوق العاده ای .
ژیل _ ولی اگه خودت خودتو نبخشی ، فایده ای نداره که من تو رو ببخشم .
لیزا از شنیدن این حرف جا می خورد و در درگاه متوقف می شود . با عصبانیت به طرف ژیل بر می گردد .
لیزا _ از این که همیشه نقش ادم خوبه رو بازی می کنی خسته نشدی ؟
ژیل _ ( زخم هایش را می مالد ) ادم خوبه ، خودم متوجه نبودم .

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , , ,

داستان:خرده جنایت های زناشوهری۱۲

لیزا صورتش را در دستش پنهان می کند .

Schmitt mainpag داستان:خرده جنایت های زناشوهری۱۲

لیزا _ بس کن .
ژیل _ نه بس نمی کنم .
لیزا _ ولم کن ، از خودم خجالت می کشم .
ژیل _ اشتباه میکنی لیزا . این منم که شرمنده ام .من ! وقتی این بطری ها رو پشت این کتاب ها پیدا کردم برای من هم مایه ی شرمساری بود . مشکلت با مشروب چیه ؟
لیزا _ با مشروب مشکلی ندارم .
ژیل _ ولی مشروب می خوری .
لیزا _ اره می خورم ولی با مشروب مشکل ندارم با تو مشکل دارم .
ژیل _ چه مشکلی ؟
لیزا حرکتی نا مفهوم می کند .ان قدر پاسخ برایش سخت است که به کلی منصرف می شود.
لیزا _ بعضی ها مشروب می خورن که فراموش کنن ، اما نه من . واسه ی من فایده ای نداره . من اگه جای تو بودم دچار فراموشی نمی شدم . حتی باسخت ترین ضربه ها رو سرم . هیچی نمی تونه حافظه ام رو بگیره . خاطراتمون . نه دو ، نه سه ، نه پنج بطری مشروب . پس ورم کوچکت …
متوجه می شود که تند و بد جنس شده است و شرمنده ساکت می شود .
ژیل حقیقتا به اندازه ی لیزا متقلب شده است .
چون نمی توانند با هم ارتباط بر قرار کنند ، درماندگی شان را با هم تقسیم می کنند .
ژیل _ شب اخر چه اتفاقی افتاد ؟ همون شبی که یادم نمی اد ؟
لیزا _ هیچی .
ژیل _ یک چیزی رو ازم مخفی می کنی .
لیزا _ خوب که چی ؟
ژیل _ این واقعا پستیه که ازم چیزی رو مخفی کنی .
لیزا _ ( با ریشخند ) خودت پیداش می کنی . همون طور که بطری ها رو پیدا کردی .
ژیل _ لیزا من دشمنت نیستم .
لیزا _ ( به سردی ) نه بابا ؟
ژیل _ ( با ملایمت ) دوستت دارم .
لیزا _ ( همچنان با لحن خشک ) کلمات برای من وتو یک مفهوم نداره .
ژیل _ ( با ملایمت تاکید می کند ) دوستت دارم .
لیزا _ من هم همین طور، پنیر رکفور و تعطیلات اسکی رو هم دوست دارم . (در نهایت عصبانیت ) من می خوام دست از سرم بر دارن وراحتم بذارن .
لیزا بلند می شود یک بطری ویسکی بر می دارد و بی اعتنا به ژیل گیلاسش را پر می کند .
اینو سر می کشم .
ژیل _ بکش .
لیزا _ بعدش هم گیلاس های دیگه رو سر می کشم .
ژیل _ هر چه قدر می خوای بخور . حالا که شنا بلدی خودتو غرق کن .
لیزا _ اصلا همه ی بطری ها رو سر می کشم .
ژیل بدون این که دخالت کند نگاهش می کند .
تو…. تو جلوم رو نمی گیری ؟
ژیل _که چی بشه ؟ من که نمی تونم علی رغم میلت ازتحمایت کنم ؟ حاضرم ازت در برابر همه ی دنیا حمایت کنم ولی نه در برابر خودت .
لیزا مانند یک کودک بی کس و رها شده ، اشک به چشم دارد و سرش را پایین می اندازد .
ژیل نزدیکش می رود و به ارامی گیلاس را از دستش می گیرد . لیزا مقاومتی نمی کند و اسوده با قدر شناسی خود را در اغوش ژیل رها می کند .
لیزا تو کنار من زندگی می کنی ولی با من نیستی .
لیزا عاشقانه به ژیل می چسبد .
چی بین ما خرابه ؟ چی بین ما خراب شده ؟
لیزا شانه هایش را بالا می اندازد قادر به تو ضیح نیست .
در کنار هم می نشینند . ژیل با ملایمت مانند گربه ای لیزا را نوازش می کند تا به حرف بیاید .
لیزا _ شاید همه چیز یه پایانی داره . یه عمری داره . یه زن و مرد هم طبیعتا مثل موجودات زنده برنامه ریزی شدن . این همون مرگ ژنریکه .
ژیل _خودت این حرف ها رو قبول داری ؟
لیزا به جای جواب محکم فین می کند .
ژیل این بار با محبت نوازشش می کند .
تو این مدت خیلی به موقع اشناییمون فکر کردم . در واقع اولین خاطره ایه که تو بیمارستان یادم اومد .
با شنیدن این حرف اخم لیزا باز می شود .
لیزا _ خوب یادته ؟
ژیل _ به گمانم .
لیزا _ خوبه خوب ؟
ژیل _ امیدوارم .
لیزا _ تو فکرم اکثرا به اون روز ها بر می گردم .
ژیل _ منم همین طور .به نظر تو وقتی دو نفر تو یک عروسی با هم اشنا می شن اینو باید به فال نیک گرفت یا بد ؟
لیزا _ ژاک بیچاره ، هلن بیچاره …… از هم جدا شدن .
هر دو می خندند ، به نظر بی خیال تر وجوان تر می ایند .
خیلی طول کشید تا طرف من اومدی !
ژیل _ واسه این که نه تو یه گروه بودیم . نه سر میز هم نشسته بودیم .
لیزا _ درسته که دورم خیلی شلوغ بود .
ژیل _ به خصوص سکوت دورت رو گرفته بود . هرگز زنی را با این همه سکوت دورو برش ندیده بودم . یک موجود مرموز که دیوارهای نامریی ولی ملموس محافظتش می کردن . یک ادم بسته ، غیر قابل دسترسی ، کلی روم اثر گذاشتی .
لیزا_ دست وردار .
ژیل _ و نگاهت … اون نگاه حکیمانه ، نگاهی با عمر اقلا دو هزار سال در پیکر یک زن جوان . ( می لرزد ) با این که از صبح چشم ازت بر نداشته بودم ، شب هنوز موفق نشده بودم بهت نزدیک شم .
لیزا _ دستتو خونده بودم .
ژیل _ تازه ، نمی دونی چقدر احساس می کردم مسخره ام .
لیزا _ شاید همینم تحت تاثیرم قرار داد. بهم گفته بودن یه خانم باز همه فن حریفی .
ژیل _ همه فن حریف ؟ ولی هیچ وقت سراغ قله های بلند نرفته بودم . (با هیجان) سیاحان بزرگ می گن که وقتی خیلی تشنه این و اب نیست ، دفعه ی اولی رو که اب خوردین به یادتون بیاورین . این تنها راه گذشتن از کویره . خواهش می کنم بیا ما هم این لحظاتو زنده کنیم . ( با دل تنگی ) ببینم صبر کردم تا…
لیزا_ تا نیمه شب .
ژیل _ نیمه شب ؟
لیزا _ ( از یاد اوری این خاطرات سر ذوق امده ) ناگهان ، طرف های نیمه شب دیدمت که دوان دوان از سالن قصر بیرون اومدی . مثل سیندرلا ! کنجکاو شدم و اومدم روی تراس ولی اون جا نبودی . جلو تر اومدم و درست اون ته ، درست بالای پارکینگ دیدم که داری …
ژیل _ بالا می اری !
هر دو قهقه سر می دهند . لیزا صحنه را بازی می کند . ژیل تبعیت می کند .
لیزا _ اگه اشتباه نکنم دارین روی ماشین من استفراغ می کنین .
ژیل _ متاسفم .
لیزا _ نه نه ، ادامه بدین . به هر حال از رنگش متنفرم . همیشه دلم می خواست منحصر به فرد باشه .
ژیل _ حالا دیگه کاملا تکه !
مانند ان وقت ها دست در کمر یکدیگر انداخته خاطرات اشنایی شان را مرور می کند .
از اول مراسم ارزوم بود با شما صحبت کنم ولی دلم نمی خواست این جوری پیش بیاد ، واسه این که به خودم دل بدم ، گیلاس هارو پشت سر هم انداختم بالا که در نظرتون حسابی گل کنم … اینم نتیجه اش . عجب روزگار بی مروتیه .
لیزا _ روزگار کاری که بخواد می کنه ، از من می شنوین برین تو دستشویی یه ابی به سر و صورتتون بزنین . این طوری حتما راحت تر گل می کنید.
ژیل _ منتظرم می شین ؟
لیزا _ مردی که به این خوبی به خدمت ماشین ها می رسه ، بایدم منتظرش شد .
ژیل _ ( توضیح می دهد ) و جند لحظه بعد ژیل جدیدی ادکلن زده بر می گردد تا بختشو امتحان کند .( نقشش را ادامه می دهد) چه جور زنی هستین ؟
لیزا _ باب طبع شما .
ژیل _ درسته با هر جمله پشتم عرق می کنه ، احساس می کنم تمام مغزم خواب رفته ، تمام عوارض بیماری ای که بهش خاطر خواهی می گن به سراغم اومده .
لیزا _ متاسفم، ولی علاجش دست من نیست .
ژیل _ خود شما علاجین (مکث) جواب بدین : چه جور زنی هستین ؟ سرد ، خجالتی ، میانه رو ، بی بند و بار ، بی حیا ؟ فقط می خوام بدونم خوبه پا فشاری کنم یا نه ، بپرم رو تون – وای که چقدر دلم می خواد – با این که خودم وجمع و جور کنم ؟ خلاصه این که چه جور زنی هستین یعنی حاضرین دفعه ی اول با کسی بخوابین ؟
لیزا _ به نظر شما ؟
ژیل _ من از اوناییم که دفعه ی اول می خوابم .
لیزا _ کدوم مردی این طوری نیست ؟
ژیل _ شما چی ؟
لیزا _ من از این جور مردا نیستم .
ژیل _ دلتون نمی خواد ؟
لیزا _ چرا .
ژیل _ می فهمم این کارو نمی کنین چون بعدها وقتی دعوامون شد نتونم بگم زن سهل الوصولی هستین که با اولین کسی که از راه رسید می خوابه .
لیزا _ هیچی نشده داری برای اینده شیرینمون برنامه ریزی می کنین .
ژیل _ اشتباه می کنم ؟ محض احتیاط رد می کنین ؟
لیزا _ شاید .
ژیل _ در واقع حاضرین دم رو فدای اینده ی فرضی کنید .
لیزا _ دقیقا . این جوریم دیگه . یا همه چی یا هیچی . (مکث) بعدشم به نظرم می اد که لیاقتشو دارم که به پام صبر کنن ، نه ؟ مگه من منتظر شما نشدم ؟
ژیل _ ای پنج دقیقه ای .
لیزا _ کسی تو زندگی تونه ؟
ژیل _ اره شما .
لب هایشان همدیگر را لمس می کند .
لیزا _ ( زمزمه می کند ) نه هنوز .
ژیل با نوازش بیش تر اصرار می کند
نه هنوز.
لیزا با ملایمت ژیل را پس می زند .
ژیل _ داری نقش شب اشناییمون رو بازی می کنی یا مال امشبو ؟
لیزا _ جوابم همونه ((نه هنوز))
ژیل _ ( متعجب ) خسته نمی شی انقدر نه و نو می کنی .
لیزا _ نه و نو نمی کنم به تعویق می اندازم .
ژیل _ الحق که زنا بدشون نمی اد مردا رو به گدایی بکشونن . وقتی می خوام حالیت کنم که می خوام باهات بخوابم ، احساس می کنم صدقه می خوام . ( مکث ) و در نتیجه وقتی راه می دی احساس می کنم که با یه راهبه سر و کار دارم ، که مسلما در اون لحظات تصویر مطلوبی نیست .
لیزا _ ( با ریشخند ) چطور ؟ پسرم شما سینه های منو دوست ندارین ؟
ژیل _ ( با حرارت ) اخه واسه چی هیچ وقت زنا پیش قدم نمی شن .
لیزا _ برای این که اونقدر زبلن که می خوان کاری کنن که مردها فکر کنن اونان که دلشون می خواد .
ژیل _ پس در این صورت کی الت دست اون یکیه ؟
لیزا _ سوال خوبیه ، ((خرده جنایت های زنا شوهری ))
می خندند ، تقریبا هم عقیده اند .
ژیل _ وکی پیروز می شه ؟
لیزا _ کسی که کوتاه می اد . اون می تونه اختیار بازی رو دست بگیره .
زیل _ ( با تحسین ) پتیاره .
لیزا _ مرسی ، (( خرده جنایت های زنا شوهری )) .
لیزا که هنوز حاضر نیست با ژیل اشتی کند خود را کنار می کشد .
ژیل _ لیزا باید حقیقت رو بهم بگی . چه اتفاقی افتاد ؟
لیزا _ کی ؟
ژیل _ همون شبی که افتادم . چرا نمی تونم اون لحظه رو به خاطر بیارم ؟
لیزا قبل از این که جواب بدهد فکر می کند . وقتی تصمیم گرفت ، با لحن سردی جواب می دهد .
لیزا _ برای این که لابد به نفعته .
ژیل _ ببخشین ؟
لیزا _ لابد فراموشی یه جایی به نفعته .
ژیل _ اتفاق فجیعی رخ داده بود ؟
لیزا _ فجیع … اره .
ژیل _ چی ؟
لیزا _ اگه مغزت صلاح دونسته فراموشش کنه برای اینه که از حقیقت در امان باشی ، چرا باید بهت بگم ؟ این طوری حتما بهتره .
ژیل به پایین پله ها می رود .
ژیل _ من نیفتادم ، مگه نه ؟
لیزا جواب نمی دهد .
از وقتی اومدم این پله ها رو نگاه می کنم و نمی تونم بفهمم چطور این جا یه پله رو ندیدم ولی سرم خورده اون جا . این سقوط دشواریه .
لیزا پیش ژیل می رود و فورا اظهار نظر می کند .
لیزا _ شاید توضیحی که به عقلم رسید کمی عجولانه بود .
ژیل _ لیزا توبه من دروغ گفتی .
لیزا _ من ازت محافظت می کنم ، همون کاری که مغزت می کنه و نمی ذاره خاطراتتو به یاد بیاری .
ژیل _ از من در برابر چی محافظت می کنی ؟
لیزا _ ( خیلی طبیعی ) در برابر خودت . ( مکث ) خودت .
ژیل با شنیدن این حرف ها از پا در می اید . به نظرش می اید که چیزی که ازش واهمه داشت حقیقت دارد .
ژیل _ می دونستم ! از وقتی اومدم این جا می دونستم که یه چیز سنگین ، دردناک وغیر قابل تحمل در انتظارمه ، چه اتفاقی افتاده ؟
لیزا _ ژیل ان قدر دنبالش نگرد اگه پیداش کنی بیش تر عذاب می کشی .
ژیل بازوی لیزا را می گیرد و التماس می کند .
ژیل _ چه اتفاقی افتاد ؟
لیزا _ نمی تونم بهت بگم ، منم دارم سعی می کنم فراموشش کنم .
ژیل _ لیزا یک کم دوستم داری ؟
لیزا _ پس چرا فکر می کنی سعی می کنم فراموشش کنم .
ژیل _ لیزا اگه یک کم دوستم داری ازت التماس می کنم بهم بگو اون شب چه اتفاقی افتاد ؟
لیزا _ هیچی بابا ، هیچی .
ژیل _ لیزا ازت خواهش می کنم .
لیزا _ مهم نیست ، حالا که من وتو این جاییم و همه چی رو پشت سر گذاشتیم .
ژیل _ چی ؟ چی رو پشت سر گذاشتیم ؟
لیزا _ ژیل تو می خواستی منو بکشی .
ژیل هاج و واج باقی می ماند . لیزا از نگاه ژیل سر بر نمی گرداند . ژیل وحشت زده از چیزی که دریافته است ، کم کم عقب می رود .
لیزا با ارامش تکرار می کند :
تو می خواستی منو بکشی .
لیزا که گویی با این اعتراف باری از شانه هایش برداشته شده است ، برای خود ویسکی می ریزد ومی نشیند . ژیل پشت سرش ایستاده و زبانش بند امده است .
اون روز بعد از ظهر وقتی اومدی خونه ، دیدی که دارم اسبابامو جمع می کنم . هنوزم چمدونم حاضره . بهت گفتم که دارم می رم ، درست تر بگم دارم ترکت می کنم .
ژیل _ تو ؟
لیزا _ جالبه درست همون عکس العمل اون موقعت ، (( تو ؟ )) یک طوری گفتی که مثل این که تو اسمون نوشته شده که اگه قراره یکیمون بره اون تویی .
ژیل _ اخه چرا ؟
لیزا _ دقیقا این سوال دومت بود . ( یک سیگار روشن می کند ) امید وارم که شباهت بین صحبت های امشب و اون شب همین جا خاتمه پیدا کنه .
لیزا منتظر جوابی است . ژیل با رنگ پریده تته پته می کند :
ژیل _ قول می دم اروم بمونم .
لیزا _ خیلی خوب . بهت گفتم که ازت جدا می شم چون دیگه …. خسته شدم ، اره خسته از این زندگی که بیش تر مطابق میل تو بود تا من . ازت خواستم که به تصمیم من احترام بذاری و ازم بیش تر توضیح نخوای . اولش فکر کردم می ذاری برم بعد ناگهان شروع کردی به عربده کشیدن : (( کیه ؟ کیه ؟ با کی می ری ؟ )) جواب دادم : (( با هیچکی )) ولی باور نکردی . نظریه همیشگیت رو به رخم کشیدی که مرد ها معشوقه می گیرن تا با زنشون بمونن در حالی که زن ها معشوقه می گیرن تا شوهرشونو ترک کنن .
ژیل _ این درسته !
لیزا _ این نظر توئه . در مورد من صادق نیست .
ژیل _ چطور حرفتو باور کنم ؟
لیزا _ ( بی حوصله ) تو رو خدا شروع نکن .
ژیل _ ( رام ) باشه .
لیزا _ از این جا صحبت هامون به بیراهه کشید .
لیزا به سختی می تواند ادامه بدهد . ژیل شرمنده ، بی حرکت می ماند .
لیزا در حالی که سعی می کند جلوی اشک هایش را بگیرد ، مجسمه ی سی سانتی متری را که روی کمد است بر می دارد .
وقتی با چمدونم اومدم پایین ، بهم حمله کردی و می خواستی خفه ام کنی . خواستم از خودم دفاع کنم ، این مجسمه رو بر داشتم و ….
لیزا ساکت می شود و ارام اشک می ریزد .
ژیل به نظر بیش تر متحیر می اید تا نادم . سرش را تکان می دهد ، انگار با این حرکت افکارش سر جا می ایند و حافظه اش بر می گردد .
بعد از کمی تردید ، ژیل به لیزا نز دیک می شود تا با ملایمت دستش را بگیرد .
ژیل _ اذیتت کردم ؟
لیزا بدون مکث اشاره ای منفی می کند . بعد نظرش عوض می شود و دستش را به گردنش می برد .
لیزا _ فقط چند جا کبود شده . برای همینم روزای اول منو تو بیمارستان ندیدی .
ژیل اهسته تایید می کند .
ژیل _ حالا می فهمم چرا نمی خوای بهت دست بزنم …..
لیزا اه می کشد وتایید می کند .
ژیل طوری به اطرافش نگاه می کند که انگار برای بار اخر است .
حالا دیگه نوبت منه .
به طرف چمدانش می رود که کنار در مانده است ، لیزا متعجب سرش را بلند می کند .
کجا می ری ؟
بعد از اون بلایی که سرت اوردم دیگه نمی تونم این جا بمونم .
ولی ….
من تنها عملی که قابل بخشش نیست مرتکب شدم . تنها عملی که برای همیشه اعتمادتو از من سلب می کنه .
ژیل در مانده ، چمدانش را بر می دارد و در را باز می کند .لیزا سرش را پایین می اندازد و حرفی برای گفتن پیدا نمی کند .
لیزا قبل از رفتن یک سوالی دارم ، فقط یکی .
لیزا _ چیه ؟
ژیل _ مرد دیگه ای تو زندگیته ؟
لیزا قبل از پاسخ کمی مکث می کند .
لیزا _ نه .
ژیل _ هیچ کی ؟
لیزا _ هیج کی .
ژیل _ دیگه بد تر ، خدا نگهدار .
از درخارج می شود .
وقتی لیزا تنها می شود ، حالش بد می شود . رفتن ژیل نه تنها ارامش نمی کند بلکه مضطرب ترش می کند . پس از حرکاتی اشفته ، به دنبال ژیل می دود و در راهرو متوقفش می کند .
لیزا _ نه ژیل برگرد .
بازویش را می گیرد تا به اپارتمان برش گرداند .
ژیل _ غیر ممکنه لیزا ، بعد از این عمل دیگه چه کار می تونم بکنم ؟ ازت بخوام که منو ببخشی ؟ هر گز نمی تونی .
لیزا _ چرا بشین . یه دقیقه صبر کن . باید یه چیزی بهت بگم .
ژیل تسلیم می شود ، لیزا خوش حال از این که ژیل حداقل تا این جا کوتاه اومده است ، در را می بندد .
ژیل می نشیند در حالی که لیزا دنبال کلمات می گردد .
تو الان متوجه اوضاع شدی در حالی که من پونزده روزیه که جریانو می دونم . پونزده روزه که در باره اش فکر می کنم ، تو مغزم دائم زیر و روش می کنم . اگه تصمیم گرفتم که بیام بیمارستان دیدنت بعدشم بیارمت این جا ، … با علم به همه چی بود . می دونستم که حافظه ات بر می گرده ، یا حد اقل من می تونستم برش گردونم .
ژیل _ منظورتو نمی فهمم .
لیزا در برابر ژیل زانو می زند .
لیزا _ ژیل من تو رو می بخشم .
ژیل _ ادم نمی تونه همچین چیزی رو ببخشه .
لیزا _ چرا ، از اون شب تصمیم گرفتم ببخشمت و موفق هم شدم . ( مکث ) بخشیدمت .
ژیل بهت زده ساکت می ماند . چند لحظه ای لازم است تا بتواند تا با صدای خفه ای زمزمه کند :
ژیل _ ازت ممنونم .
لیزا لبخند می زند . ژیل هم به زور لبخند کم رنگی می زند .
ژیل بلند می شود ، لیزا غافل گیر تلو تلو می خورد .
چه کار می کنی ؟
دارم می رم ، متشکرم که رفتنم رو راحت کردی .
لیزا نگهش می دارد .
ژیل ، متوجه منظورم نشدی ؟
به نظرم چرا .
می خوام که بمونی .

ادامه مطلب icon برچسب ها: , , , ,